من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

پيدا شو - فرهاد نامي

۳۷ بازديد
 

آغوشت عاري كُن ، پيداي ناپيدا شو

 بيار تَن را ، تمامِ تنِ من ، خراب شود

 بيا دستانِ سَركشم ، اسيرِ دستِ آب شود

 آغوشت عاري كن

 تمامِ وجودِ من ، در نيوه ات ، روي سينه ات

 نِي ، اشكهايم روي بوي خيره ات

 پُر از مَستي و شراب شود

 جامِ من ، تهي از سَراب شود.

 تهي ها را رها كن ، پيداي پيدا شو

 كه لبهاي كورِ كودكانه ام ، از پِستانِ نوشِ تو

 نِي با كنايه ، مُشتي تهمت ، جواب شود.

 

 رخسارِ مرا در كوه ، به بادِ آرام رسان

 نامَم در كوي دوست ، درونِ خانه ، پِيِ مستانه ي پوست بخوان

 تا به تپيدنِ شيپورِ يك طَحّان

 در پشتِ مصراع و نقاب شود.

 عاري كن دستم ، آغوشت عاري كن

 پيداي پيدا شو ، زيبا شو

تا قطره هاي روزِ من ، هر شب

 بسانِ اَنجُمِ آسمان ، حساب شود.

 پُر ز تك شود و تاك شود

 قَلبِ من ، در تب و تاب شود

 اسيرِ دستانِ چينِ مهتاب شود

 فاصله ها را پاك كن ، نه سايه هايم تيز كن

 با كِشتم درياب مرا

 نسيم و باد صبا ، هِزار هَزارِ خوش صحبت اندر دريا

 گمگشته ي صدها حباب شود

 تازيانه ي بوسه گير ، بر لب

 و بغل هايت ، پُر از كتاب شود

 بزن گناهانم ، زَنداوَر و ثواب شود.

 

 آغوشت عاري كن ، پيدا شو

 بيا افكارم در ميانِ صحبتِ صِراح شود.

 شايد مختصر

پُر از حديثِ نخبه ها و اصحاب شود.


بوسه - فرزاد نامي

۳۶ بازديد
 

عجب شراره اي كه ندارد بوسه

 نالان پيكري ، در سَبو.

 

 هاي ، چشمي كه بس عريانِ بيرون است

 و بر دور دستِ خدا مي نگرد ، بر آن پاي چنار

 مي پُرسد از نرمكِ دختري پَرسه

 كودكانه پرستيدن كه بس دشوار است

 همچو دور مانده پشيزي ، پُر از پَروا است

 عشق ورزيدن ، بوسه بر لب تاباندن است. 

 

 تختِ زيرِ من ، تاب مي خورَد ، و مي رقصَد

 مونسي بُزاق ، آهنگين نوا كردن هاي لَو ، گفتن از بوسه

 پيراهنِ حسود من هم اينجاست

 بر تَنِ پوشانده ام مي نگرد ، خيس مي خورَد ، هوسناك است

 در رَفته دلي ، آب مرا خواهد بُرد2

 فكر ، گر كه بس عريان است

 اما عشقِ من ، كه جرعه اي خواستن است

 تَنِ من ، لوت است و مي لرزد ، هولناك است

 

 

شادمانم ، پُر از وجدانم

 باز آي

اي فرا كرده نَفَس ، لَرزانَم

 بلبلي سپيد ، بر سينه ي گُل آرميده است

 و آشيانه اي ، كز كمبود پُر است

 كمانِ نيليِ شب ، بر شور مي تابد

 عشق ورزيدن ، بوسه بر لب تاباندن است. 

 

 گودِ حرفي محبوب

بر صورتش نشسته است

 لَخته اي مهتاب

 رسوا كنان بر دَهشَتَش برهنه است

 دستِ كبود ، نشسته بر تشنه ديدارِ بوران هاي برگ

 واسطه ي روح ، عطرآگين شده است

 عشق ورزيدن كه بس دشوار است

 آئينِ تَنَم پيچيده بر آغوشِ عرق هاي تَنَش.

 

 امشب ، عشق

چونان كه هست و دوست مي دارم

محبوسِ محبوس است.


ادراك - براي درويش سفيد - فرهاد نامي

۳۶ بازديد
 

از كجا تَراكِ ادراك گشودن ؟

 اين همه فهميدن ، شناختن ، دريافتن

 و در عمقِ نَفَس هاي ممنوعِ تنفس جو

 لحظه اي گُنگ گشتن ، تنگ گشتن ، مبهوت گشتن

 از كجا تَراكِ ادراك گشودن ؟

 لحظه اي زيِ آمدن

 لحظه اي بعد ، زيِ مردانه مردن

 و بر هياهوي نگراني ها ، سرِ تعظيم بردن

 لُچِ گُل بودن ، تَني بعد تيغ گشتن

 از گِل ، مُل بودن

 زماني در بُنِ سايه افكندن

 يا سَنِ ساتور گشتن

 به كجا ، اندر اين خانه گذشتن

 در كجا ، سالها درماندن

 به تسخيرِكجاها ماندن

 و مردن ، در بهتِ كجايي

 روي سياره اي بي خاك

 آتشي بي جان

و شراره هايي شرمگين از نبودنِ انسان

 و لحظه هاي آتش ها ، خاك شستن

 كه بخوان ، من آمده ام يا انسان

 و گشودنِ ادراك در هجاي كجايي

 سالها گم گشتن در جلدِ همزاد

 و پيدا شدن در مهدِ مراد ، همزاد را گم كردن

 از كجا تَراكِ ادراك گشودن ؟

 در عمقِ چاهِ زندگي ، مردن

 يا اشك در چاهِ فاصله ها ، بردن

 يا در پياله ي درويشي ، آب خوردن.

 

 از كجايي؟ دركجايي؟ به كجايي؟

 در عمقِ ساحلِ عرفان ، تا زانو رفتن

 تا سينه ي سَر شستن

 و باز گُم گشتن.

 سپس ، ميانِ آب را

 تراكِ ادراك گشودن

 از كجا تَراكِ ادراك گشودن ؟ ... 


برنامه يكشنبه 10/07/1390

۳۷ بازديد

برنامه مشاعره

نمايش آنلاين


جان را شكسته - فرزاد نامي

۳۵ بازديد

 

كشيده اين سايه ها از تَن به راهم

 كه آن هم مي رَوَد بر زيرِ پايم

 جاني شكسته با ديده ي دل ، عُمرِ بي ثباتم.

 

 نيست اسرارِ عشّاق تا كه داني رَفته اين سار

 مي دانم نمي سوزد گُلي ، بر سينه ي خار

 گرچه قُمري باز گويد بحثِ اسرار.

 

 عهدِ بي وفايي ، وز زمان هاي جدايي

 نديده اين چنين دوزخ ، جفايي

 بيفتم مستِ مستان ، از ره به جايي

 من بت پرستم ، با خداوندان چه كاري.

 

 بر كنارت خواندي و لطف ، به جانم كردي

 به يك طعنه ي زشت ، تو زارم كردي

 بر غمِ من ، درد را تو افزون كردي

 با چه زباني زان بگويم كه تو ، چون كردي.

 

برو اي جان ، تا شود تَن ز غمش عاري

 كاش نمي گفت دستان ، حرفي ز وفاداري

 دريغ از اين همه حسرت

 كه سپردم عُمرم

 آه ، چه شد روزهاي نخستِ آشنايي 

 مرا بر غم راهي نمودي تا مي تواني

 برو اي روحِ تو از مِهر ، خالي.

 

 مي سوزد اين دلِ آواره ي من

 سخني نيست بر زبان تا من بگويم

سِرِّ اين جان و سَرم

وز غمِ دل ، باز جويم

كين صَنَمِ بي مهر

با جان و دلبان مي پرستم.

 

 برو اي خندان شده بر ناله هاي بي صبورم

 با هزاران رنج و گريه ، اشك و ناله

 در مستيَم ، بايد كه تنها ، من بسوزم.


برنامه جمعه 08/07/1390

۴۱ بازديد

برنامه مشاعره

نمايش آنلاين


برنامه چهارشنبه 06/07/1390

۳۸ بازديد

برنامه مشاعره

نمايش آنلاين


برنامه پنجشنبه 07/07/1390

۳۶ بازديد

برنامه مشاعره

نمايش آنلاين


قسمت 22

۳۶ بازديد

مجموعه شهريار

شهريار سعي مي‌كند با كساني كه براي پيروزي انقلاب تلاش مي‌كنند، همكاري داشته باشد ولي به دليل آنكه چهره او يك چهره شاخص در كشور است، فقط به سرودن اشعار در اين زمينه بسنده مي‌كند. وي با پيروزي انقلاب، شعري در اين زمينه مي‌سرايد كه بسيار مورد توجه واقع مي‌شود ...

نمايش آنلاين قسمت بيست و دوم ( 35 دقيقه )


احمد سروش

۳۷ بازديد

احمد سروش

«احمد سروش» را نمي دانم چقدر مي شناسيد يا نه . حكايت اين مرد را بايد در روايت‌ كساني چون «مهدي اخوان ثالث» و «اكبر مشكين» و «رامين فرزاد» و ديگراني از همين دست خواند و دانست .

اصلا شايد روزي همين‌جا داستان زندگي او را نوشتيم كه هم دست‌گير اكنونيان شود و هم عبرت آيندگان ! هر چند كه من راوي اين حكايت نه تنها از آن دست كسان كه شمرديم نيستم، بلكه حتي تا زانوي آنها هم نمي ‌رسم ، چه رسد به دست‌شان.

خيلي مختصر اگر خواسته باشيد بايد گفت «احمد سروش» شاعر نبود ولي شعر هم مي‌گفت. كاتب نبود، اما كتاب هم نوشته. نويسنده نبود، گرچه پشت ميزي در يكي از اتاق‌هاي اداره‌ي راديو در گوشه‌ي ميدان ارك آن‌روزها قلم هم مي‌زد.

«احمد سروش» در واقع يكي از آن حلقه‌هاي آخر و باقي‌مانده از تبار «رندان پاك‌بازي» بود كه طبعي بلند، دلي بزرگ و سري شوريده داشت، و طبعا به انجامي از آندست كه عاقبت اكثر اين قوم بوده و هست، سرانجامي تلخ و نه به سازگاري و سامان.

گفتم كه بهتر شايد آنكه در فرصتي ديگر به آن بپردازيم تا حق مطلب نيز آنچنان كه بايد و شايد ادا شود.

باري، مي‌گفتم امروز در جستجويم به دنبال چه بودم كه در ميان كاغذها و نامه و نوشته‌هاي كه هست و دارمشان چشمم خورد به دست‌خط با قلم خودنويس نوشته شده‌اي از «احمد سروش». شعري تقريبا بلند از سروده‌هاي خود او با نام «كين مادر».

اينكه اين شعر و دستخط چطور و از كجا به ما و به اينجا رسيد خود حكايتي است مفصل كه بماند تا به روز روزش، ولي خلاصۀ مختصر واقعه‌اي كه در پي آن، اين قطعه سروده شد اينكه: در آن سال‌ها و به آن روزگار بنا به آنچه كه در مطبوعات به چاپ رسيد، دختر جوان بيست ساله‌اي كه با مادر خود زندگي مي‌كرد، در پي آشنايي و عاشقي با جواني برومند، به نامزدي او درمي‌آيد.

ولي تا زمان ازدواج و در ايام رفت و آمد و ديدارها، مادر دختر دل به مرد جوان مي‌بندد. دختر بعد از آگاهي از ماجراي دلدادگي مادر و نامزد خود، شبي و در زماني كه مادر به خواب است، او را به خاك و خون مي‌كشد و بعد هم خود را مي‌كشد.

اين مادر پير واژگون بخت
داني كه به دخت خود چها كرد؟

چون بيست رسيد سال عمرم
بر من در رنج و غصه وا كرد

من دل به جوانكي نهادم
او نيز طمع به يار ما كرد

شد عاشق روي شوهر من
با موي سپيد مادر من

اين مادر پير، آخر كار
چون مانع عشق خود ديدم

يك شب كه به خواب خفته بودش
ناگاه به خاك و خون كشيدم

«احمد سروش» يا اين خبر را در جريده‌اي مي‌خواند و يا به هر شكل در جريان اين خبر واقع مي‌شود. قطعه‌ي «كين مادر» حاصل آن است.

ماجرا از زبان دختر بازگو مي‌شود. شاعر در گذرش از گورستان، به اتفاق به مزاري برمي‌خورد كه ندايي از آن به گوش مي‌رسد.

افتاد مرا شبي گذاري
از بخت سياه بر مزاري

در آن شب قيرگون نهادم
پا بر سر قبر گلعذاري

برخاست ز قبر وي صدايي
سوزنده صداي آشنايي

كه‌ اي زنده‌ي پر غرور و سرمست
امشب تو به مرده‌اي نظر كن

گر حال دل شكسته داني
شادان دل اين شكسته پر كن

زين فاجعه‌اي كه مي‌دهم شرح
برخيز و جهانيان خبر كن

دخترك در ادامۀ شرح ماجرا (و البته بنا به دريافت خود از مادرش و نه تعميم آن به همۀ مادران) با توجه به شعر معروف «گويند مرا چو زاد مادر» از «ايرج ميرزا»، استدلال مي‌كند:

اين رسم قديم مادران است
كز طفل به دل اميد دارند

كان روز كه از گذشت ايام
گيسوي سيه سپيد دارند

از وي بخورند آب و ناني
حقا كه دلي پليد دارند

چون ديد به جرم بي‌زباني
هرگز ندهند آب و نانم

«يك حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت»

هر دخت به پيش چشم مادر
آئينه‌ي نوجواني اوست

لبخند و دهان دل‌نشينش
آيات شكر دهاني اوست

گر پير شود غمي ندارد
چون دختر او نشاني اوست

خواست تا نمونۀ جواني
آسان بتواند هر كجا برد

«دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شيوۀ راه رفتن آموخت»

گويند كه دختران بلاشك
دارند ز مادران نشاني

شكر دهنان خوب صورت
زايند گل شكر دهاني

او نيز براي آنكه گويد
در عهد شباب و نوجواني

جان‌بخش به سان دخترم بود
لبخند و دهان و غبغب من

«لبخند نهاد بر لب من
بر غنچۀ گل شكفتن آموخت»

و همينطور تا آخر كه ديگر چيزي از آن شعر معروف «ايرج ميرزا» باقي نمي‌ماند.

اين شايد نوع ديگري از نگاه است به قضايا. اين جور ديگر ديدن ماجراهاي تاريخي و معروف و جا افتاده در ذهن و باور و فرهنگ مردم را من يك بار ديگر در روايتي كه «احمد شاملو» از جريان آن ضرب‌المثل معروف به «چوپان دروغگو» داشت شنيدم.

شما اگر آن را خوانده يا مي‌دانيد كه هيچ! اگر نه كه، ما اينجا آن را نوشتيم تا هم روايت و يادآوري آن حكايت باشد، و هم نمونه‌اي ديگر از آن «جور ديگر ديدن» كه گفتيم. به قول «سهراب سپهري»:

چشم‌ها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد.