عجب شراره اي كه ندارد بوسه
نالان پيكري ، در سَبو.
هاي ، چشمي كه بس عريانِ بيرون است
و بر دور دستِ خدا مي نگرد ، بر آن پاي چنار
مي پُرسد از نرمكِ دختري پَرسه
كودكانه پرستيدن كه بس دشوار است
همچو دور مانده پشيزي ، پُر از پَروا است
عشق ورزيدن ، بوسه بر لب تاباندن است.
تختِ زيرِ من ، تاب مي خورَد ، و مي رقصَد
مونسي بُزاق ، آهنگين نوا كردن هاي لَو ، گفتن از بوسه
پيراهنِ حسود من هم اينجاست
بر تَنِ پوشانده ام مي نگرد ، خيس مي خورَد ، هوسناك است
در رَفته دلي ، آب مرا خواهد بُرد2
فكر ، گر كه بس عريان است
اما عشقِ من ، كه جرعه اي خواستن است
تَنِ من ، لوت است و مي لرزد ، هولناك است
شادمانم ، پُر از وجدانم
باز آي
اي فرا كرده نَفَس ، لَرزانَم
بلبلي سپيد ، بر سينه ي گُل آرميده است
و آشيانه اي ، كز كمبود پُر است
كمانِ نيليِ شب ، بر شور مي تابد
عشق ورزيدن ، بوسه بر لب تاباندن است.
گودِ حرفي محبوب
بر صورتش نشسته است
لَخته اي مهتاب
رسوا كنان بر دَهشَتَش برهنه است
دستِ كبود ، نشسته بر تشنه ديدارِ بوران هاي برگ
واسطه ي روح ، عطرآگين شده است
عشق ورزيدن كه بس دشوار است
آئينِ تَنَم پيچيده بر آغوشِ عرق هاي تَنَش.
امشب ، عشق
چونان كه هست و دوست مي دارم
محبوسِ محبوس است.
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد