جان را شكسته - فرزاد نامي

مشاور شركت بيمه پارسيان

جان را شكسته - فرزاد نامي

۳۶ بازديد

 

كشيده اين سايه ها از تَن به راهم

 كه آن هم مي رَوَد بر زيرِ پايم

 جاني شكسته با ديده ي دل ، عُمرِ بي ثباتم.

 

 نيست اسرارِ عشّاق تا كه داني رَفته اين سار

 مي دانم نمي سوزد گُلي ، بر سينه ي خار

 گرچه قُمري باز گويد بحثِ اسرار.

 

 عهدِ بي وفايي ، وز زمان هاي جدايي

 نديده اين چنين دوزخ ، جفايي

 بيفتم مستِ مستان ، از ره به جايي

 من بت پرستم ، با خداوندان چه كاري.

 

 بر كنارت خواندي و لطف ، به جانم كردي

 به يك طعنه ي زشت ، تو زارم كردي

 بر غمِ من ، درد را تو افزون كردي

 با چه زباني زان بگويم كه تو ، چون كردي.

 

برو اي جان ، تا شود تَن ز غمش عاري

 كاش نمي گفت دستان ، حرفي ز وفاداري

 دريغ از اين همه حسرت

 كه سپردم عُمرم

 آه ، چه شد روزهاي نخستِ آشنايي 

 مرا بر غم راهي نمودي تا مي تواني

 برو اي روحِ تو از مِهر ، خالي.

 

 مي سوزد اين دلِ آواره ي من

 سخني نيست بر زبان تا من بگويم

سِرِّ اين جان و سَرم

وز غمِ دل ، باز جويم

كين صَنَمِ بي مهر

با جان و دلبان مي پرستم.

 

 برو اي خندان شده بر ناله هاي بي صبورم

 با هزاران رنج و گريه ، اشك و ناله

 در مستيَم ، بايد كه تنها ، من بسوزم.


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد