كشيده اين سايه ها از تَن به راهم
كه آن هم مي رَوَد بر زيرِ پايم
جاني شكسته با ديده ي دل ، عُمرِ بي ثباتم.
نيست اسرارِ عشّاق تا كه داني رَفته اين سار
مي دانم نمي سوزد گُلي ، بر سينه ي خار
گرچه قُمري باز گويد بحثِ اسرار.
عهدِ بي وفايي ، وز زمان هاي جدايي
نديده اين چنين دوزخ ، جفايي
بيفتم مستِ مستان ، از ره به جايي
من بت پرستم ، با خداوندان چه كاري.
بر كنارت خواندي و لطف ، به جانم كردي
به يك طعنه ي زشت ، تو زارم كردي
بر غمِ من ، درد را تو افزون كردي
با چه زباني زان بگويم كه تو ، چون كردي.
برو اي جان ، تا شود تَن ز غمش عاري
كاش نمي گفت دستان ، حرفي ز وفاداري
دريغ از اين همه حسرت
كه سپردم عُمرم
آه ، چه شد روزهاي نخستِ آشنايي
مرا بر غم راهي نمودي تا مي تواني
برو اي روحِ تو از مِهر ، خالي.
مي سوزد اين دلِ آواره ي من
سخني نيست بر زبان تا من بگويم
سِرِّ اين جان و سَرم
وز غمِ دل ، باز جويم
كين صَنَمِ بي مهر
با جان و دلبان مي پرستم.
برو اي خندان شده بر ناله هاي بي صبورم
با هزاران رنج و گريه ، اشك و ناله
در مستيَم ، بايد كه تنها ، من بسوزم.
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد