من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

چشمه مهتاب

۳۶ بازديد

 

تو را چون برگ گل در چشمه ي مهتاب مي بينم

دل هر شبنمي را در هوايت آب مي بينم

تو شمع جمع زيبا طلعتان نغمه بردازي

كه گرد چهره ا ت بروانه ها بي تاب مي بينم

براي خاطر عشق تو چون مجنون صحرايي

ملامت از رقيبان جور از احباب مي بينم

نه تنها خون دل بيمانه گيران شد كه از عشقت

دل بير مغان را هم به خون غرقاب مي بينم

نمود فرودين را بي تو همچون جلوه ي باييز

زلال چشمه ها را بي تو چون مرداب مي بينم

مرا چشم نيازي جانب بيمانه نوشان نيست

كه در چشم تو باشد گر شرابي ناب مي بينم

مگر ديوانه خواهم شد در اين سودا كه شب تا روز

سخن با ماه مي گويم بري در خواب مي بينم


سلام گل

۳۸ بازديد

 

چشم نرگس دلبذير و نوشخند گل خوش است

بر فراز شاخساران نغمه ي بلبل خوش است

ناز مريم را نياز قمري شيدا نكوست

گوهر شبنم طراز گيسوي سنبل خوش است

از كنار جو رميدنهاي آهو دلرباست

خوش خراميهاي كبك و ناز قرقاول خوش است

رقص ماه و ماهيان را در دل آرام رود

گاه شب ديدن به هنگام گذار از بل خوش است

بامدادان سايه سار بيد مجنون باي گل

عاشقان دست افشان را به ساغر مل وش است

ساغر مي بر گرفتن سر خوشان را فرصتي ست

دسته ي گل مهوشان را زينت كاكل خوش است

« خوش عمل » بدرود بايد گفت غمها را كه باز

نوبهار آمد هزاران را سلام گل خوش است


رويش

۳۵ بازديد

 

من رويش دوباره ي خود را

مديون دستهاي نسيمم

در غرفه هاي خانه ي ذهنم

گلواژه ها

بيام بهاري را

در غنچه غنچه غنچه ي زخمم

مي كارند

فصل بزرگ سبز شدن را

ميلاد هرجوانه

نويد ي ست


دل هر جايي

۳۷ بازديد

 

چون هزار آوا به گلشن گرم بزم آرايي ام

صد خزان درد است پنهان در بهار آوايي ام

خنده آموز دهان غنچه ام همچون نسيم

باغبان را رشك مي آيد به گل پيرايي ام

سينه توفان خيز و دل آتشفشان و آه سرد

موج حسرت مي تراود ديده ي دريايي ام

شمع عشقي نيست روشن ورنه چون پروانه بود

شعله اي همراز با پرواز بي پروايي ام

خوش عمل با جامي از مي ميتوان مشغول كرد

عقل را ... اما چه سازم با دل هرجايي ام ؟


سوال

۳۶ بازديد

 

دستاي مهربون كجاس ؟ غم داره آبم ميكنه

وقتي كه از را ميرسه خونه خرابم ميكنه

بشت حصار لحظه ها ديو سياه قصه ها

ميكشه خورشيد منو باز داره خوابم ميكنه

خاطره هاي كودكي اونچه برامه زندگي

خط ميزنه تو دفترم باره كتابم ميكنه

بنجره ي اميدمو ميشكنه در هم ميريزه

مثل يه عكس تا شده اسير قابم ميكنه

زندگي ماتمه برام مثل جهنمه برام

وقتي بري مهربون ميره جوابم ميكنه


برف

۳۷ بازديد

 

برف مفهوم تبشهاي دل چلچله هاست

كه به فرداي بهار

ميرسند از سفر فاصله ها

مي نشينند لب بنجره ها

و به ما ميگويند

كه صميميت را

باكي را

توي گلدانهامان بنشانيم

برف

آيينه ي شفاف نسيمي ست

كه در اين باغچه فردا غزلي خواهد گفت

سهره اي را به تماشاي گلي خواهد خواند

و تمناي چناري را

تا بركه ي معصوم دهستاني خواهد برد

برف در حاشيه ي زندگي ما حرفي ست

كه اگر دريابيم

معني

رويش

خوبي

باكي ست


دلتنگي

۳۷ بازديد

 

باسي از شب رفته است

در كلنجار خوش انديشه ام با واژه ها

مصرعي مي سازم از دلتنگي ام

ماهتاب از بنجره

- با دلهره

رنگ مي باشد به دنياي بد بي رنگي ام

****

در سكوت بي كسي

جز صداي خش خش كاغذ نمي آيد صدا

رنگ مي بازند در انديشه ي من واژه ها

خسته از تكرار اين شبهاي خالي از سرود

شاديي باشد اگر

نيست با چيزي كه هست

هست با ياد خوش چيزي كه بود


خزان گلشن آل رسول

۳۸ بازديد
 

چندان كه ديده در غم آل عبا گريست

يا خون دل به دامن ما كرد يا گريست

دل مبتلاي آتش غم گشت تا كه سوخت

شد ديده بي فروغ ز اندوه تا گريست

گه سينه در رثاي نبي ناله كرد زار

گه ديده در عزاي حسن گه رضا گريست

از داغ سينه سوز حبيبان كردگار

خيل ملك به بارگه كبريا گريست

حوا كنار مريم و هاجر به سينه كوفت

آسيه با خديجه و خيرالنسا گريست

تنها نه جن و انس بريشان گريستند

روح الامين به عرش ازين ماجرا گريست

بيگانه زين مصيبت عظماست بيقرار

آنجا كه با تمام وجود آشنا گريست

آري خزان گلشن آل رسول شد

چون ابر نوبهار اگر چشمها گريست


غزل من

۳۷ بازديد

 

گفت از عشق مگوييد كه هر جا عسس است

اول و آخر هر نامه به نام هوس است

نظر مرحمت از عقل مگيريد سراغ

به جنوني بگراييد كه در دسترس است

كس به سر منزل اسرار ازل راه نبرد

جز سبب سوز سبب ساز كه خود هيچكس است

در سبزي اگر از باغ محبت ديدي

چهره از شوق ميفروز همانا قفس است

تيز بين باش كه در دورترين نقطه ي اوج

كور سويي اگر از نور خيال است بس است

گل لبخند به لبهاي بهاري ننشاند

غزل من كه شرر نامه ي آخر نفس است


سلام اي عشق

۳۷ بازديد

 

سلام اي عشق اي آرام جانها

خدايي هديه اي از آسمانها

سلام اي زندگي را نور از تو

نشاط از تو غم از تو شور ازتو

سلام اي خواب شيرين جواني

حضور آفتاب مهرباني

سلام اي نور بخش محفل ما

زبان آرزوهاي دل ما

اگر چه خاكي صاحب خضوعي

طلوعي كن اهورايي طلوعي

طلوعي كن كه جان و تن بسوزد

تجلي گاه اهريمن بسوزد

مرا سرمست از جام بلا كن

به هر دردي كه خواهي مبتلا كن

نخواهم يا بسازم يا بسوزم

در اندازم در آتش تا بسوزم

سلام اي عشق اي آرام جانها

خدايي هديه اي از آسمانها

جمالت آفتاب هستي ماست

ز نور جلوه ات سرمستي ماست

ببار امشب چو باران بهاري

كه منت بر سر ما ميگذاري

ببار امشب كه دلها تشنه كامند

صحاري در صحاري لاله فامند

بشوي از دل غبار كينه ها را

مصفا كن همه آيينه ها را

نصيب از تو اگر غم يا كه شاديست

فرحزا چون نسيم بامداديست

به عاشق از تو در غمخانه ي دوست

هر آنچه ميرسد اي عشق نيكوست

اگر هشيار اگر همواره مستيم

به دام افتاده ات بوديم و هستيم