- دستِ سردم!
از چه ميلرزي
تو توانا بودي
پنجره را ببند
مداد را بردار
دوباره شعرهاي عاشقانه بنويس
- نه!
اين زمستان از پنجره نيامدهاست
- دستِ سردم!
از چه ميلرزي
تو توانا بودي
پنجره را ببند
مداد را بردار
دوباره شعرهاي عاشقانه بنويس
- نه!
اين زمستان از پنجره نيامدهاست
دستم را دراز ميكنم
چه بنويسم
بر كاغذي كه باد برده است
به دوردست
من دُنكيشوت نيستم
يك شواليهي تمامعيارم
با دُنكيشوت فرقهاي زيادي دارم
از جمله او داستان شواليهها را خوانده بود و
به جنگ آسيابها رفت
من
قصهي دُنكيشوت را خواندهام
و
به جنگ آسيابها ميروم
رفتن
آمدن
رفتن
آمدن
رفتن
آمدن
رفتن
آمدن
رفتن ...
دريا هم نميفهمد
چه ميخواهد
در ميدان ساعت
خودكارش را روي كاغذ ميكشد سرباز
نمينويسد
پرتاب ميكند توي جوي آب
به ساعتش نگاه ميكند
- ساعت ميدان خوابيده -
مرخصياش تمام شده
با حسرت به من نگاه ميكند
ميرود
من تمام روزهاي عمر مرخصم
و خودكارم آنقدر جوهر دارد
كه اين كاغذها را سياه كنم
و بسپارم به باد
مانند پرچم ارتشي پيروز
در ميدان ساعتي كه خوابيده
هر از گاهي ميخنديم
گاهي هم گريه ميكنيم
زير ستارگاني
كه به ما هيچ نميگويند
از روزي
به دامن روزي ديگر ميگريزيم
و آن كه پناهمان دادهاست
سر در پيمان ميگذارد
با برف خواهم باريد
سرد
رد پاي ديروز را پاك خواهم كرد
پا به پاي رد پاي تازهاي كه با من است
پيش خواهم رفت
پيش از آن كه پيشي بگيرد از من دور شود
راهها را خواهم بست
خواهم باريد
سنگين