آرشیو اسفند ماه 1398

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۵۸

۳۶ بازديد


خوشا قدح نبيذ بوشنجه
هنگام صبوح، ساقيا، رنجه

نه نرد و نه تخته نرد پيش ما
نه محضر و نه قباله و بنجه

نظاره به پيش در كشيده صف
چون كافر روم بر در گنجه

خنياگر ايستاد و بربطزن
از بس شكفه شده در اشكنجه

وان رطل گران يك مني ما را
چون ماه سه و دو پنج در پنجه

برداشته ما حجاب شرم از رخ
گه شادي و گه نشاط و گه غنجه

اندر شده چشم ما به خواب خوش
چشم حدثان به وادي طنجه


شماره ۵۷

۳۷ بازديد


نبيذ پيش من آمد به شاطي بركه
به خنده گفتم: طوبي لمن يري عكه
خوشم نبيذ و خوشا روي آنكه داد نبيذ
خوشم جواني و اين بوستان و اين بركه
من و نبيذ و به خانه درون سماع و رباب
حسود بر در و بسيار گوي در سكه
مرا تو گويي مي‌خوردنست اصل فساد
به جان تو كه همي‌آيدم ز تو ضحكه
اگر فساد كند هر كه او نبيذ خورد
بسا فساد كه در يثربست و در مكه
ور اين فساد ز من دست باز دار و برو
كه نيست با تو مرا ني نكاح و ني شركه
چرا نبيذ حرامست و هست سركه حلال
نه هم نبيذ بود ابتدا از آن سركه؟
نبيذ تلخ چه انگوري و چه ميويزي
سپيد سيم چه با سكه و چه بي‌سكه
كجا نبيذست آنجا بود جوانمردي
كجا نبيذست آنجايگه بود بركه


شماره ۶۱ - در مدح سلطان مسعود غزنوي

۳۷ بازديد


خواهم كه بدانم من جانا كه چه خوداري
تا از چه برآشوبي، يا از چه بيازاري

گر هيچ سخن گويم با تو ز شكر خوشتر
صد كينه به دل گيري، صد اشك فروباري

بدخو نبدي چونين، بدخوت كه كرد آخر
بدخوتر ازين خواهي گشتن سرآن داري؟

بدخو نشدستي تو، گر زانكه نكرديمان
با خوي بد از اول چندانت خريداري

خدمت نكني ما را، وز ما طلبي خدمت
ياري نكني ما را، وز ما طلبي ياري

نازي تو كني برما، وز ما نكشي نازي
خواري تو كني برما، وز ما نبري خواري

رو رو كه بيكباره چونين نتوان بودن
لنگي نتوان بردن، اي دوست به رهواري

يا دوستي صادق، يا دشمني ظاهر
يا يكسره پيوستن، يا يكسره بيزاري

من دشمنيت جانا، بر دوستي انگارم
تو دوستيم جانا بر دشمني انگاري

نيكوست به چشم من در پيري و برنايي
خوبست به طبع من در خوابي و بيداري

جنگي كه تو آغازي، صلحي كه تو پيوندي
شوري كه تو انگيزي، عذري كه تو پيش آري

عيشيست مرا با تو، چونانكه نينديشي
حاليست مرا با تو، چونانكه نپنداري

عيشم بود با تو، در غيبت و در حضرت
حاليم بود با تو در مستي و هشياري

من عمر تو در شادي با عمر شه عالم
پيوسته به هم خواهم چون روز و شب تاري

هر كو به شبي صدره، عمرش نه همي‌خواهد
بيشك به بر ايزد باشدش گرفتاري

يارب ! بدهي او را در دولت و در نعمت
عمري به جهانداري، عزي به جهانخواري

چون شهد و شكر عيشي از خوشي و شيريني
چون ريگ روان جيشي در پري و بسياري

چون قوت اين سلطان وين دولت و اين همت
وين مخبر كرداري وين منظر ديداري

بيش از همه شاهانست در ماضي و مستقبل
بيش از همه شيرانست در شيري و درشاري

لابد بودش عمري، افزون ز همه شاهان
از اول و از آخر، از نافع و از ضاري

شاهي كه نشد معروف، الا به جوانمردي
الا به نكونامي، الا به نكوكاري

هشتاد و دو شير نر كشته‌ست به تنهايي
هفتاد و دو من گرزي كرده‌ست ز جباري

داده‌ست بدو ايزد خلق همه عالم را
و ايزد نكند هرگز برخلق ستمكاري

تا مير به بلخ آمد با آلت و با عدت
بيمار شده ملكت برخاست ز بيماري

بيمار بد اين ملكت زو دور طبيب او
آشفته شده طبعش، هم مائي و هم ناري

اكنون كه طبيب آمد نزديك به بالينش
بهتر شودش درد و كمتر شودش زاري

بيمار كجا گردد از قوت او ساقط
داني كه به يك ساعت كارش نشود كاري

يك هفته زمان بايد، لا بلكه دو سه هفته
تا دور توان كردن، زو سختي و دشواري

بر وي نتوان كردن تعجيل به به كردن
تعجيل به طب اندر باشد ز سبكساري

آهستگيي بايد آنجا و مدارايي
صد گونه عمل كردن، صدگونه هشيواري

اي مير جهان، ايزد بسپرد به تو كيهان
كيهان به ستمكاران دانم كه بنسپاري

اين ملكت مشرق را وين ملكت مغرب را
آري تو سزاواري، آري تو سزاواري

شغل همه برسنجي، داد همه بستاني
كار همه دريابي، حق همه بگزاري

از لشكر و جز لشكر، از رعيت و جز رعيت
مختار تويي بالله، بالله كه تو مختاري

بانگ صلوات خلق از دور پديد آيد
كز دور پديد آيد از پيل تو عماري

نيك و بد اين عالم پيش و پس كار او
زودا كه تو دريابي، زودا كه تو بنگاري

خشتي كه ز ديواري بردند به بيدادي
شاخي كه ز گلزاري كندند به غداري

اين را عوضش خشتي از مشك و ززر سازي
وان را بدلش شاخي از در و گهر كاري

دولت به ركوع آيد، آنجا كه تو بنشيني
نصرت به سجود آيد، آنجا كه تو بگذاري

در ظاهر و در باطن پشت تو بود دولت
در عاجل و در آجل يار تو بود باري

چيزيكه تو پنداري در غربت و در حضرت
كاري كه توانديشي از كژي و همواري

نيكوتر از آن باشد بالله كه تو انديشي
آسانتر از آن باشد حقا كه تو پنداري

تا باغ پديد آرد برگ گل مينايي
تا ابر فرو بارد ثاد و نم آذاري

بر خوردن تو باشد: از دولت و از نعمت
از مجلس شاهانه، وز لعبت فرخاري

از جام مي روشن وز زير و بم مطرب
از ديبه قرقوبي وز نافهٔ تاتاري


شماره ۶۰ - در مدح سلطان مسعود غزنوي

۳۹ بازديد


اي لعبت حصاري، شغلي دگر نداري
مجلس چرا نسازي، باده چرا نياري

چونانكه من به شادي روزي هم گذارم
خواهم كه تو به شادي روزي همي‌گذاري

گر دوستدار مايي، اي ترك خوبچهره
زين بيش كرد بايد مارات خواستاري

بنماي دوستداري، بفزاي خواستاري
زيرا كه خواستاري باشد ز دوستداري

تو خواركار تركي، من بردبار عاشق
خوش نيست خواركاري، خوبست بردباري

گر با تو بردباري چندين نكردمي من
در خدمتم نكردي چندين تو خواركاري

گر گرد خواركاري گردي تو نيز با ما
آري تو خويشتن را نزديك ما به خواري

من دل به تو سپردم، تا شغل من بسيجي
زان دل به تو سپردم تا حق من گزاري

گر زانكه جرم كردم، كاين دل به تو سپردم
خواهم كه دل به رافت تو باز من سپاري

دل باز ده به خوشي ورنه ز درگه شه
فردات خيلتاشي ترك آورم تتاري

از درگه شهنشاه، مسعود با سعادت
زيبا به پادشاهي، دانا به شهرياري

شاهي بزرگواري، كو را به هيچ كاري
از كس نخواست بايد، جز از خداي ياري

او را گزيد لشكر، او را گزيد رعيت
او را گزيد دولت، او را گزيد باري

از ننگ آنكه شاهان، باشند بر ستوران
بر پشت ژنده پيلان، اين شه كند سواري

گر زانكه خسروان را مهدي بود بر استر
خنياگران او را پيلست با عماري

اكليلهاي پيلانش از گوهرست و لؤلؤ
صندوق پيلهايش از صندل قماري

اي شهريار عالم يك چند صيد كردي
يك چند گاه بايد اكنون كه مي گساري

جام رحيق خواهي، شعر مديح خواهي
مال حلال جويي، شاخ كمال كاري

من بنده را ز رحمت كردي بزرگ، شاها
پاينده باد بختت، پاينده بختياري

درخواستي تو شعرم، اينت بزرگ شاهي
اينت كريم طبعي، اينت بزرگواري

اضعاف حرفهايي كز شعر من شنيدي
نيكيت باد و نعمت، شاديت و شادخواري

شعري كه تو شنيدي، آنست بحر نيكو
آنست وزن شيرين، آنست لفظ جاري

بد گفتن اندرآنكس، كومادح تو باشد
باشد ز زشتنامي، باشد ز بدعواري

اي مير! مصطفي را گفتند كافران بد
با آنهمه نبوت، وان فر كردگاري

چندان دروغ و بهتان، گفتند آن جهودان
بر عيسي‌بن مريم، بر مريم و حواري

من كيستم كه برمن نتوان دروغ گفتن
نه قرص آفتابم، نه ماه ده چهاري

اي شاعر سبكدل با من چه اوفتادت
پنداشتم كه زينت بيشست هوشياري

تو آفرين خسرو گويي دروغ باشد
ويحك دلير مردي كاين لفظ گفت ياري

با من همي چخي تو و آگه نه اي كه خيره
دنبال ببر خايي، چنگال شير خاري

چون روي من ببيني، با من كني تلطف
مهمان بري به خانه، نقل و رحيقم آري

و آنجا كه من نباشم، گويي مثالب من
نيكست كت نيايد زين كار شرمساري

يا باش دشمن من، يا دوست باش ويحك
نه دوستي نه دشمن، اينت سياهكاري

آنكس كه شاعرست او، او شاعران بداند
خود باز باز داند از مرغك شكاري

تزويرگر نيم من، تزويرگر تو باشي
زيرا كه چون مني را تزويرگر شماري

اين جايگاه نتوان تزوير شعر كردن
افسوس كرد نتوان بر شير مرغزاري

هستند جز تو اينجا استاد شاعراني
با لفظهاي مائي، با طبعهاي ناري

ايشان مرا تجارب كردند بي‌محابا
ديدند سحر شعرم ديدند كامگاري

تو نيز تجربت كن تا دستبرد بيني
تا بردوم به شعرت چون باد صحاري

از بهر آنكه شعرم شه ديد و خوشدل آمد
برخاست از تو غلغل، برخاست از تو زاري

من شعر بيش گويم، كان شاه را خوش آيد
الفاظهاي نيكو، ابياتهاي عاري

گر تو به هر مديحي، چندين تپيد خواهي
نهمار ناصبوري، نهمار بيقراري

تا من در اين ديارم، مدح كسي نگفتم
جز آفرين و مدحت شه را به حقگزاري

جز درگه شهنشه بر درگهي نبودم
نه بر در حجازي، نه بر در بخاري

همچون تويي كه خدمت كهتر كني و مهتر
از بهر دوشياني وز بهر يك دو آري

داني كه من مقيمم بر درگه شهنشه
تا بازگشت سلطان از لاله‌زار ساري

اين دشتها بريدم، وين كوهها پياده
دو پاي پر جراحت، دو ديده گشته تاري

اميد آنكه خواند، روزي ملك دو بيتم
بختم شود مساعد، روزم شود بهاري

اكنون كه شاه شاهان بر بنده كرد رحمت
كوشي كه رحمت شه از بنده بازداري

خشم آيدت كه خسرو با من كند نكويي
اي ويحك آب دريا از من دريغ داري

اي كاشكي حسودم، چون تو هزار بودي
اكنون كه ديده خسرو از من اميدواري

حاسد چو بيش باشد بهتر رود سعادت
چون باد بيش باشد، بهتر رود سماري

شاها به رغم حاسد، خواهم كه من رهي را
چون شاعران ديگر بر خدمتي گماري

بر من ز فرت ارجو آن عز و ناز باشد
كز فر مير ماضي، بوده‌ست بر غضاري

دايم بزي اميرا! با عز و با جلالت
فعل تو بختياري، ملك تو اختياري

زير تو تخت زرين بر سرت چتر ديبا
زين سو صف غلامان، زان سو صف جواري


شماره ۶۳ - در مدح شيخ العميد(ابوسهل زوزني)

۳۵ بازديد


چنين خواندم امروز در دفتري
كه زنده‌ست جمشيد را دختري

بود ساليان هفتصد هشتصد
كه تا اوست محبوس در منظري

هنوز اندر آن خانهٔ گبركان
بمانده‌ست بر پاي چون عرعري

نه بنشيند از پاي و نه يك زمان
نهد پهلوي خويش بر بستري

نگيرد طعام و نخواهد شراب
نگويد سخن با سخنگستري

مرا اين سخن بود نادلپذير
چو انديشه كردم من از هر دري

بدان خانهٔ باستاني شدم
به هنجار چون آزمايشگري

يكي خانه ديدم ز سنگ سياه
گذرگاه او تنگ چون چنبري

گشادم در او به افسونگري
برافروختم زروار آذري

چراغي گرفتم چنانچون بود
ز زر هريوه سر خنجري

در آن خانه ديدم به يكپاي بر
عروسي كلان، چون هيوني بري

سفالين عروسي به مهر خداي
بر او بر نه زري و نه زيوري

ببسته سفالين كمر هفت هشت
فكنده به سر بر تنك معجري

چو آبستنان اشكم آورده پيش
چو خرمابنان پهن فرق سري

بسي خاك بنشسته برفرق او
نهاده به سر بر گلين افسري

بر و گردني ضخم چون ران پيل
كف پاي او گرد چون اسپري

دويدم من از مهر نزديك او
چنانچون بر خواهري خواهري

ز فرق سرش باز كردم سبك
تنكتر ز پر پشه چادري

ستردم رخش را به سرآستين
ز هر گرد و خاكي و خاكستري

فكندم كلاه گلين از سرش
چنان كز سر غازييي مغفري

بديدم به زير كلاهش فراخ
دهاني و زير دهان حنجري

مر او را لبي زنگيانه سطبر
چنانچون رجوعي لب اشتري

وليكن يكي سلسبيلش سبيل
گشاده بد اندر دهانش دري

همي بوي مشك آمدش از دهان
چو بوي بخور آيد از مجمري

مرا عشق آن سلسبيلش گرفت
چو عشق پريچهرهٔ احوري

ببردم ازو مهر دوشيزگي
وزان سلسبيلش زدم ساغري

يكي قطره زو بركفم برچكيد
كف دستم گشت چون كوثري

ببوييدم او را وزان بوي او
برآمد ز هر موي من عبهري

به ساغر لب خويش بردم فراز
مرا هر لبي گشت چون شكري

اميري شدم آن زمان، زان سبيل
ز لهو و طرب گرد من لشكري

يكي هاتف از خانه آواز داد
چون رامشبري نزد رامشگري

كه هست اين عروسي به مهر خداي
پريچهرهٔ سعتري منظري

ببايد علي‌الحال كابينش كرد
بيرزد به كابين چنين دختري

بود عقد كابين او اينكه تو
كني سجدهٔ شكر چون شاكري

سر از سجده برداري و اين شراب
كشي ياد فرخنده رخ مهتري

نديم شه شرق شيخ العميد
مبارك لقايي، بلند اختري

سخاوت همي‌زايد از دست او
كه هر بچه‌اي زايد از مادري

نه نافه بيارد همه آهويي
نه عنبر فشاند همه جوذري

دو كوثر بر آن دوكف دست اوست
بهشت برين را بود كوثري

گران حلم او در سبك عزم اوست
به هر كشتيي در، بود لنگري

به فعلش به پايست اخلاق نيك
به شاهي به پايست هر لشكري

سر كلك او بر تن كلك او
سر اسودي بر تن اصفري

چو سيمين دواتش نديده‌ست كس
تنمؤمني، با دل كافري

آيا خواجه همداستاني مكن
كه بر من تحمل كند ابتري

فراوان مرا حاسدان خاستند
ز هر گوشه‌اي و ز هر كشوري

تو گر حافظ و پشتباني مرا
به ذره نينديشم از هر غري

چنين حضرتي را بدين اشتهار
نباشد زيان از چو من شاعري

چه نقصان ز يك مرغ در خرمني
چه بيشي ز يك حرف در دفتري

الا تا ازين جمع پيغمبران
نباشد حكيمي چو پيغمبري

خداوند ما باد پيروزگر
سرو كار او با پرندين بري


شماره ۶۲ - در وصف نوروز و مدح (ملك محمد) قصري

۳۴ بازديد


نوروز درآمد اي منوچهري
با لالهٔ لعل و با گل خمري

مرغان زبان گرفته را يكسر
بگشاده زبان رومي و عبري

يك مرغ سرود پارسي گويد
يك مرغ سرود ماورالنهري

در زمجره شد چو مطربان، بلبل
در زمزمه شد چو موبدان، قمري

ماند ورشان به مقري كوفي
ماند ورشان به مقري بصري

در دامن كوه، كبك شبگيران
در رفت به هم به رقص با كدري

بر پر الفي كشيد و نتوانست
خميده كشيد الف ز بي‌صبري

بر پربكشيد هفت الف يا نه
از بي‌قلمي و يا ز بي‌حبري

طوطي به حديث و قصه اندر شد
با مردم روستايي و شهري

پيراهنكي بريد و شلواري
از بيرم سرخ و از گل حمري

پيراهنكي بي‌آستين، ليكن
شلوار چو آستين بوعمري

هدهد چو كنيزكيست دوشيزه
با زلف اياز و ديدهٔ فخري

بر فرق زده‌ست شانه‌اي شيزين
بي‌گيسو يكي دراز از غمري

بر شاخ درخت ارغوان بلبل
ماند به جميل معمر عذري

بي وزن عروض شعرها گويد
شاعر نبود بدين نكو شعري

طاووس مديح عنصري خواند
دراج مسمط منوچهري

بر برگ سپيد ياسمين تر
بر ريخت قرابهٔ مي حمري

جنبيد سر خجسته نتواند
برگردن كوتهش ز پر عطري

خون دل لاله در دل لاله
افسرده شد از نهيب كم عمري

صد گردنك زبرجدين ديدي
بر يك تن خرد نرگس بري

زرين سركي فراز هر گردن
شش گوش بر او ز سيم هل تدري؟

شمشاد نگر بدان نكوزلفي
گلنار نگر بدان نكوچهري

اي تازه بهار! سخت پدرامي
پيرايهٔ دره و زيور عصري

با رنگ و نگار جنت العدني
با نور و ضياء ليلةالقدري

از بوي بديع و از نسيم خوش
چون نافهٔ مشك و عنبر تري

وز رنگ و نگار و صورت نيكو
چون قصر ملك محمد قصري

مير اجل مظفر عادل
قطب كرم و نتيجه حري

با چهرهٔ ماه و طلعت زهره
با زهرهٔ شير و عفت زهري

برداشته زرق مهتر و كهتر
دريافته طبع بري و بحري

افزون به شرف ز شرقي و غربي
افزون به نسب ز تيمي و بكري

بريده چو طبع مؤمن از مرتد
از بددلي و بدي و بدمهري

با مهرهٔ آهنين دبوس او
بر مهرهٔ پشت شير نر بگري

گر سنگ ده آسيا فرو افتد
در پيش رخش ز كوكب دري

از پس نجهد دلش به يك ذره
كس را نبود دلي بدين نري

ور زانكه بغردي بناگاهان
پيرامن او پلنگ يا ببري

زان جانب خويش ننگرد زين سو
از ننگ حقارت و ز بي‌قدري

ميرا! ملكا! ستاره و بدرا!
ميري، ملكي، ستاره و بدري

گر يمن كسي طلب كند، يمني
ور يسر كسي طلب كند، يسري

ديوانه طناب كاغذين ندرد
چونانكه تو صف آهنين دري

چون تيغ كه شاخ گندنا برد
تو سنگ بزرگ آسيا بري

آنگاه كه شعر تازي آغازي
همتاي لبيد و اوس بن حجري

وانگاه كه شعر پارسي گويي
استاد شهيد و مير بونصري

با جام به بزم، خير برخيري
با تيغ، به رزم، شر بر شري

در حرب، هزار كيميا داني
چون حارث ابن ظالم المري

تا هست خلاف شيعي و سني
تا هست وفاق طبعي و دهري

تا «فاتحةالكتاب» برخواند
اندر عرب و عجم يكي مقري

در دولت فرخجسته آزادي
در دايرهٔ سپهر بي‌غدري


شماره ۶۵

۳۳ بازديد


بساز چنگ و بياور دوبيتي و رجزي
كه بانگ چنگ فرو داشت عندليب رزي

رسيد پيشرو كاروان ماه خزان
طناب راحله بربست روزگار خزي

جهان ما چو يكي زودسير پيشه‌ورست
چهار پيشه كند، هر يكي به ديگر زي

به روزگار زمستان كندت سميگري
به روزگار حزيران كندت خشت پزي

به روزگار خزان زرگري كند شب و روز
به روزگار بهاران كندت رنگرزي

كندت پيشهٔ خويش اندرو همي كج و راست
پديد نيست ورا هيچ راستي و كژي

تو اوستادي و داناتري به صرف زمان
چرا كه عاقل باشي چنانكه مي نمزي

جهان ما سگ شوخست، مر ترا بگزد
هر آينه تو مر او را نگيري و نگزي

مدار دل متفكر به فتنهٔ ايام
چرا كه فكرت ايام را همي‌نسزي

مپيچ زلفك معشوق خويش برتن خويش
چرا كه منت گماني برم كه كرم قزي

بيار باده كجا بهترست باده هنوز
كه تو به باده ز چنگ زمانه محترزي

به هر تني كه مي‌اندر شود، غمش بشود
چنانكه باز نيايد چو قارظ عنزي

به باده سرد توان كرد آتش حدثان
كه آتش حدثان همچو آتشيست گزي

بگير بادهٔ نوشين و نوش كن به صواب
به بانگ شيشم، با بانگ افسر سكزي

به لفظ پارسي و چيني و خماخسرو
به لحن مويهٔ زال و قصيدهٔ لغزي

به شعر خبز ارزي بر، قدح بخور سه چهار
كه دوست داري تو شعرهاي خبز ارزي

قدح به كار نيايد، به رطل و باطيه خور
چنانكه گر بخرامي، نمي‌نوي، بخزي

به راه تركي مانا كه خوبتر گويي
تو شعر تركي برخوان مرا و شعر غزي

به هر لغت كه تو گويي سخن تواني گفت
كه اصل هر لغتي را تو ابجد و هوزي

فرات علمي هر جايگه كجا بروي
نسيم جودي هر جايگه كجا بوزي

به گاه جنبش خشم و به گاه طيبت نفس
درشت‌تر ز مغيلان و نرمتر ز خزي

نگاهداشتن دوست را ز كيد زمان
هزار قلعهٔ سنگين و صدهزار دزي

بزرگواران همچون قلادهٔ خرزند
تو همچو ياقوت اندر ميانهٔ خرزي

جز اين دعات نگويم كه رودكي گفته‌ست
«هزار سال بزي، صدهزار سال بزي»


شماره ۶۴ - در صنعت «جمع و تقسيم» و مدح فرمايد

۳۵ بازديد


بزن اي ترك آهو چشم آهو از سر تيري
كه باغ و راغ و كوه و دشت پر ماهست و پرشعري

يكي چون خيمهٔ خاقان، دوم چون خرگه خاتون
سيم چون حجرهٔ قيصر، چهارم قبهٔ كسري

گل زرد و گل خيري وبيد وباد شبگيري
ز فردوس آمدند امروز سبحان‌الذي اسري

يكي چون دو رخ وامق، دوم چون دو لب عذرا
سيم چون گيسوي مريم، چهارم چون دم عيسي

بنالد مرغ با خوشي، ببالد مورد با كشي
بگريد ابر با معني، بخندد برق بي‌معني

يكي چون عاشق بيدل، دوم چون جعد معشوقه
سيم چون مژهٔ مجنون، چهارم چون لب ليلي

گهي بلبل زند بر زير و گه صلصل زند بر بم
گهي قمري كند از بر، گهي ساري كند املي

يكي مقصورهٔ عتاب و ديگر چامهٔ دعبل
سه ديگر مخلص اخطل، چهارم مقطع اعشي

زبان و اقحوان و ارغوان و ضيمران نو
جهان گشته ست از خوشي بسان لات و العزي

يكي چون زمردين بيرم، دوم چون بسدين مجمر
سيم چون مرمرين افسر، چهارم عنبرين مدري

گل زرد و گل دورو، گل سرخ و گل نسرين
ز درد و داغ دادستند ما را خط استغني

يكي چون روي بيماران، دوم چون روي ميخواران
سيم چون دست با حني چهارم دست بي‌حني

به زير گل زند چنگي، به زير سروبن نايي
به زير ياسمين عروة، به زير نسترن عفري

يكي«ني بر سركسري»، دوم «ني بر سر شيشم»
سه ديگر پردهٔ سركش، چهارم پردهٔ ليلي

حمام و فاخته بر شاخ و تز و قمري اندر گل
همي‌خوانند اشعار و همي‌گويند يا لهفي

يكي چون بشربن خازم، دوم چون عمر و بويحيي
سيم چون اعشي همدان، چهار نهشل حري

نواي قمري، و طوطي، كه: با رودست و مي‌برسر
نشيد بلبل و صلصل: «قفانبك» و «من ذكري»

يكي چون معبد مطرب، دوم چون زلزل رازي
سيم چون ستي زرين، چهارم چون علي مكي

چو طوبي گشت شاخ بيد و شاخ سرو و نوژ و گل
نشسته ارغنون‌سازان به زير سايهٔ طوبي

يكي چون چتر زنگاري،دوم چون سبز عماري
سيم چون قامت حوري، چهارم نامهٔ ماني

گل سرخ و پر تيهو، گل زرد و پر نارو
به شعر و عشق اين هردو، كنند اين هر دو تا دعوي

يكي همچون جميل آمد، دوم مانند بثينه
سه ديگر چون زهير آمد، چهارم چون ام اوفي

كنار آبدان گشته به شاخ ارغوان حامل
سحاب ساجگون گشته به طفل عاجگون حبلي

يكي چون ديدهٔ يعقوب و ديگر چون رخ يوسف
سه ديگر چون دل فرعون، چهارم چون كف موسي

به باغ مشكبوي اندر، نسيم باغ را جنبش
به راغ سبز روي اندر، فرات آب را مجري

يكي چون روي اين خواجه، دوم چون امر اين مهتر
سيم چون راي اين سيد، چهارم دست اين مولي

خداونديكه حزم وعزم و خشنودي و خشم او
رسيدستند اين هر يك، به حد غايةالقصوي

يكي پرانتر از صرصر، دوم برانتر از خنجر
سيم شيرينتر از شكر، چهارم تلخ چون دفلي

چو خوانش هيچ خواني نه، چو حالش هيچ حالي نه
چو هالش هيچ هالي نه، چو جانش هيچ جاني ني

يكي سرمايهٔ نعمت، دوم سرمايهٔ دولت
سه ديگر سايهٔ رحمت، چهارم مايهٔ تقوي

فعالش مايهٔ خير و جمالش آيت خوبي
جلالش نزهت خلق و كمالش زينت دنيي

يكي ماء معين آمد دگر عين اليقين آمد
سيم حبل المتين آمد، چهارم عروةالوثقي

عداوت كردن و قصد و خلاف و كين او هريك
برآرند از سر شيران جنگي طامةالكبري

يكي چون مشك بويقطان، دوم چون دام بوجعده
سيم چون چنگ بوالحارث، چهارم دست بويحيي

به روي پاك و راي نيك و فعل خوب و كار خوش
نظير او ندانم كس، چه در دنيي، چه در عقبي

يكي چون چشمه زمزم، دوم چون زهرهٔ ازهر
سيم چون روضهٔ رضوان، چهارم جنة الماوي

رضاي او كند روشن، ثناي او كند نيكو
هواي او كند بينا، سخاي او كند فريي

يكي جان و دل لاغر، دوم مغز و سر تاري
سه ديگر صورت زشت و چهارم ديدهٔ اعمي

سنا و سيرت پاك و نهاد و هيبت او را
چهار آيات معجز كرد ما را از نبي الاعلي

يكي معراج نيكويي، دوم ساماح پيروزي
سه ديگر چشمهٔ كوثر چهارم حية تسعي

وقار و عزم و برش را و باسش را و سهمش را
نداند كرد آن صافي و سر ابن ابي سلمي

يكي از كوه دارد زور و ديگر جنبش از ماهي
سه ديگر قوت از تنين، چهارم هيبت از افعي

من از عبدالمجيد افلح ابن المنتشر منم
همه خير و همه خوبي همه بر و همه نشري

يكي طعم عسل دارد، دوم شيريني شكر
سه ديگر لذت من و چهارم خوشي سلوي

حديث لفظهاي او و جد ... و جور او
هم اندر عالم علوي هم اندر عالم سفلي

يكي درويش را نعمت، دوم محبوس را راحت
سيم بيراه را عطفت، چهارم ديدهٔ اعمي

خداوندا! يكي بنگر به باغ و راغ و دشت و در
كه گشته از خوشي و نيكويي و پاكي و خوبي

يكي بتخانهٔ آزر، دوم بتخانهٔ مشكو
سه ديگر جنت العدن و چهارم جنت الماوي

كنون هر وقت و هر ساعت به زير شاخ و زيرگل
تن خويش و تن ما را چهار آلاي كن احري

يكي طنبورهٔ كويي دوم طنبور حدادي
سه ديگر جام بغدادي، چهارم باد الصري

الا تا از صبورانست، نام چار پيغمبر
هم اندر مصحف اولي، هم اندر مصحف اخري

يكي يعقوب بن اسحق و ديگر يوسف چاهي
سيم ايوب پيغمبر، چهارم يونس متي

جمالت باد و جاهت باد و عزت باد و آساني
هم اندر عالم كبري، هم اندر عالم صغري

يكي بي رنج و بي‌سختي، دوم بي‌درد و بيماري
سيم بي‌ذل و بي‌خواري، چهارم بي‌غمي شادي


شماره ۶۷ - در شرح شكايت

۳۵ بازديد


گاه توبه كردن آمد از مدايح و ز هجي
كز هجي بينم زيان و از مدايح سود ني

گر خسيسانرا هجي گويي، بلي باشد مديح
گر بخيلانرا مديح آري، بلي باشد هجي

روزگاري پيشمان آمد، بدين صنعت همي
هم خزينه، هم قبيله، هم ولايت، هم لوي

از ميان خانهٔ كعبه فرو آويختند
شعر نيكو را به زرين سلسله پيش عزي

امرؤ القيس و لبيد و اخطل و اعشي قيس
برطللها نوحه كردندي و بر رسم بلي

ما همه بر نظم و شعر و قافيه نوحه كنيم
نه بر اطلال و ديار و نه وحوش و نه ظبي

بو نواس و بو حداد و بومليك، ابن البشير
بو دواد و بن دريد و ابن احمر، يافتي

آنكه گفته‌ست «آذنتنا» آنكه گفت «الذاهبين»
آنكه گفت «السيف اصدق» آنكه گفت« ابلي الهوي»

بوالعلاء و بوالعباس و بوسليك و بوالمثل
آنكه از ولوالج آمد آنكه آمد از هري

از حكيمان خراسان، كو شهيد و رودكي
بوشكور بلخي و بوالفتح بستي هكذي

گو بيايد و ببينيد اين شريف ايام را
تا كند هرگز شما را شاعري كردن كري؟

روزگاري كان حكيمان و سخنگويان بدند
بود هر يك را به شعر نغز گفتن اشتهي

اندرين ايام ما بازار هزلست و فسوس
كار بوبكر ربابي دارد و طنز جحي

هر كرا شعري بري، يا مدحتي پيش آوري
گويد اين يكسر دروغست ابتدا تا انتهي

گر مديح و آفرين شاعران بودي دروغ
شعر حسان بن ثابت كي شنيدي مصطفي

بر لب و دندان آن شاعر كه نامش نابغه
كي دعا كردي رسول هاشمي خيرالوري

شاعري عباس كرد و طلحه كرد و حمزه كرد
جعفر و سعد وسعيد و سيد ام القري

ور عطا دادن به شعر شاعران بودي فسوس
احمدبن مرسل ندادي كعب را هديه ردي


شماره ۶۶ - در مدح ابوالحسن بن علي‌بن موسي

۳۵ بازديد


رفت سرما و بهار آمد چون طاووسي
به سوي سبزه برون آمد هر محبوسي

هر زمان نوحه كند فاخته، چون نوحه‌گري
هر زمان كبك همي‌تازد، چون جاسوسي

بر سر سرو زند پردهٔ عشاق، تذرو
ورشان ناي زند، بر سر هر مغروسي

بر زند نارو، بر سرو سهي «سرو سهي»
بر زند بلبل بر تارك گل قالوسي

دم هر طوطيكي چون ورق سوسن تر
باز چون دستهٔ سوسن دم هر طاووسي

به سحرگاهان، ناگاهان آواز كلنگ
راست چون غيو كند صفدر در كردوسي

چون صفيري بزند كبك دري در هزمان
بزند لقلق بر كنگره بر، ناقوسي

رعد، پنداري طبال همي طبل زند
بر در بوالحسن بن علي بن موسي

آن رئيس رؤساي عرب و آن عجم
كه همي‌ماند بر تخت چو كيكاووسي