شماره ۶۰ - در مدح سلطان مسعود غزنوي

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۶۰ - در مدح سلطان مسعود غزنوي

۳۹ بازديد


اي لعبت حصاري، شغلي دگر نداري
مجلس چرا نسازي، باده چرا نياري

چونانكه من به شادي روزي هم گذارم
خواهم كه تو به شادي روزي همي‌گذاري

گر دوستدار مايي، اي ترك خوبچهره
زين بيش كرد بايد مارات خواستاري

بنماي دوستداري، بفزاي خواستاري
زيرا كه خواستاري باشد ز دوستداري

تو خواركار تركي، من بردبار عاشق
خوش نيست خواركاري، خوبست بردباري

گر با تو بردباري چندين نكردمي من
در خدمتم نكردي چندين تو خواركاري

گر گرد خواركاري گردي تو نيز با ما
آري تو خويشتن را نزديك ما به خواري

من دل به تو سپردم، تا شغل من بسيجي
زان دل به تو سپردم تا حق من گزاري

گر زانكه جرم كردم، كاين دل به تو سپردم
خواهم كه دل به رافت تو باز من سپاري

دل باز ده به خوشي ورنه ز درگه شه
فردات خيلتاشي ترك آورم تتاري

از درگه شهنشاه، مسعود با سعادت
زيبا به پادشاهي، دانا به شهرياري

شاهي بزرگواري، كو را به هيچ كاري
از كس نخواست بايد، جز از خداي ياري

او را گزيد لشكر، او را گزيد رعيت
او را گزيد دولت، او را گزيد باري

از ننگ آنكه شاهان، باشند بر ستوران
بر پشت ژنده پيلان، اين شه كند سواري

گر زانكه خسروان را مهدي بود بر استر
خنياگران او را پيلست با عماري

اكليلهاي پيلانش از گوهرست و لؤلؤ
صندوق پيلهايش از صندل قماري

اي شهريار عالم يك چند صيد كردي
يك چند گاه بايد اكنون كه مي گساري

جام رحيق خواهي، شعر مديح خواهي
مال حلال جويي، شاخ كمال كاري

من بنده را ز رحمت كردي بزرگ، شاها
پاينده باد بختت، پاينده بختياري

درخواستي تو شعرم، اينت بزرگ شاهي
اينت كريم طبعي، اينت بزرگواري

اضعاف حرفهايي كز شعر من شنيدي
نيكيت باد و نعمت، شاديت و شادخواري

شعري كه تو شنيدي، آنست بحر نيكو
آنست وزن شيرين، آنست لفظ جاري

بد گفتن اندرآنكس، كومادح تو باشد
باشد ز زشتنامي، باشد ز بدعواري

اي مير! مصطفي را گفتند كافران بد
با آنهمه نبوت، وان فر كردگاري

چندان دروغ و بهتان، گفتند آن جهودان
بر عيسي‌بن مريم، بر مريم و حواري

من كيستم كه برمن نتوان دروغ گفتن
نه قرص آفتابم، نه ماه ده چهاري

اي شاعر سبكدل با من چه اوفتادت
پنداشتم كه زينت بيشست هوشياري

تو آفرين خسرو گويي دروغ باشد
ويحك دلير مردي كاين لفظ گفت ياري

با من همي چخي تو و آگه نه اي كه خيره
دنبال ببر خايي، چنگال شير خاري

چون روي من ببيني، با من كني تلطف
مهمان بري به خانه، نقل و رحيقم آري

و آنجا كه من نباشم، گويي مثالب من
نيكست كت نيايد زين كار شرمساري

يا باش دشمن من، يا دوست باش ويحك
نه دوستي نه دشمن، اينت سياهكاري

آنكس كه شاعرست او، او شاعران بداند
خود باز باز داند از مرغك شكاري

تزويرگر نيم من، تزويرگر تو باشي
زيرا كه چون مني را تزويرگر شماري

اين جايگاه نتوان تزوير شعر كردن
افسوس كرد نتوان بر شير مرغزاري

هستند جز تو اينجا استاد شاعراني
با لفظهاي مائي، با طبعهاي ناري

ايشان مرا تجارب كردند بي‌محابا
ديدند سحر شعرم ديدند كامگاري

تو نيز تجربت كن تا دستبرد بيني
تا بردوم به شعرت چون باد صحاري

از بهر آنكه شعرم شه ديد و خوشدل آمد
برخاست از تو غلغل، برخاست از تو زاري

من شعر بيش گويم، كان شاه را خوش آيد
الفاظهاي نيكو، ابياتهاي عاري

گر تو به هر مديحي، چندين تپيد خواهي
نهمار ناصبوري، نهمار بيقراري

تا من در اين ديارم، مدح كسي نگفتم
جز آفرين و مدحت شه را به حقگزاري

جز درگه شهنشه بر درگهي نبودم
نه بر در حجازي، نه بر در بخاري

همچون تويي كه خدمت كهتر كني و مهتر
از بهر دوشياني وز بهر يك دو آري

داني كه من مقيمم بر درگه شهنشه
تا بازگشت سلطان از لاله‌زار ساري

اين دشتها بريدم، وين كوهها پياده
دو پاي پر جراحت، دو ديده گشته تاري

اميد آنكه خواند، روزي ملك دو بيتم
بختم شود مساعد، روزم شود بهاري

اكنون كه شاه شاهان بر بنده كرد رحمت
كوشي كه رحمت شه از بنده بازداري

خشم آيدت كه خسرو با من كند نكويي
اي ويحك آب دريا از من دريغ داري

اي كاشكي حسودم، چون تو هزار بودي
اكنون كه ديده خسرو از من اميدواري

حاسد چو بيش باشد بهتر رود سعادت
چون باد بيش باشد، بهتر رود سماري

شاها به رغم حاسد، خواهم كه من رهي را
چون شاعران ديگر بر خدمتي گماري

بر من ز فرت ارجو آن عز و ناز باشد
كز فر مير ماضي، بوده‌ست بر غضاري

دايم بزي اميرا! با عز و با جلالت
فعل تو بختياري، ملك تو اختياري

زير تو تخت زرين بر سرت چتر ديبا
زين سو صف غلامان، زان سو صف جواري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد