قصه بازگشت پدر ( براي ياسمين و ياسر و قديسه فرزندان شهيد عزيز الله گلين مقدم )

۸۱ بازديد


با صداي خروس آبادي

چشم بيدار صبح پيدا شد

باز اين آسمان آبي رنگ

مثل خواب شهيد زيبا شد



ابرهاي كبود بي باران

از دل آسمان سفر كردند

بال در بال ِ هم كبوترها

آسمان را سپيدتر كردند



يك نسيم از جنوب مي آيد

بوي خوب تو را مي افشاند

قصه ي بازگشت سرخت را

زير گوش درخت مي خواند



باز در خانه ي دلم امروز

از غم دوري تو غوغايي است

چشم من خيره مانده بر كوچه

كوچه امروز دريايي است



آه اين اشك از كجا آمد

گونه ي خواهر مرا تر كرد

مادر من چه شد، چرا امروز

روسري سياه بر تن كرد؟



روي دست نجيب مردم ده

پدر است اينكه باز مي آيد

اينكه مثل صنوبري سرسبز

سوي باغ نماز مي آيد



باز كن باز چشمهايت را

اين شكوفايي بهار من است

گل سرخي كه باز شد در باغ

غنچه ي سبز انتظار من است



باز كن باز چشمهايت را

تا تماشا كني بهاران را

روي گلبرگ و ساقه ها بنگر

قطره هاي بلور باران درا



روي پيراهن درخت انار

يك پرنده به فكر گلدوزي است

آن طرف تر صداي گنجشكان

جيك جيك قشنگ پيروزي است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد