براي داداش

مشاور شركت بيمه پارسيان

براي داداش

۳۸ بازديد
 

زني رنجور
اميدش دور
اجاق آرزويش كور
نگاهش بي تفتوت بي زبان بي نور
ميان بستري افتاده بي آرام
نشسته آفتاب عمر او بر بام
نفس ها خسته
و كوتاه
فرو خشكيده بر لب آه
تنش با اضطراب مبهمي سرميكند ناگاه
صداي پاي تند و در همي در پله پيچيد
فروغ سرد يك لبخند
به لبهاي كبودش روحخ مي بخشيد
دلش را اشتياق واپسين در سينه مي كوبد
نگاه خسته اش را ميكشاند تا لب درگاه
صداي پا صداي قلب او آهنگ زندگي در
هم مي آميزد
بزحمت دست هاي لاغرش را مي گشايد مي گشايد باز
نگاه بي زبانش ميكشد فرياد
كه اين منصور
اين فرنوش
اين فرهاد
به گرمي هر سه را بر سينه خود مي فشارد شاد
جهان با اوست
جان با اوست
عشق جاودان با اوست
نگاه سرد او اينك ز شور و شوق لبريز
است
هلال بازوان را تنگ تر مي خواهد اما آه
نفس ياري ندارد
مرگ همراه نمي فهمد
حصار محكم آغوش او را مي گشايد درد سرش بر سينه مي افتد
نگاهش ناگهان بر نقش قالي خيره مي ماند
زني خوابيده جان آرام
پرنده آفتاب عمر او از بام
اطاقش سرد
اجاقش كور راهش دور
نگاهش بي تفاوت بي زبان بي نور
صداي گريه هاي مبهمي در پله ميپيجد
صداي گريه فرنوش
صداي گريه فرهاد
صداي گريه منصور


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد