
يك روز صبح
شاعر : رضا جعفري
يك روز ، صبح زود ، ازل بود يا ابد
فرقي نمي كند ، سر اين راه نا بلد
پا كردم عقل را و بسي راه ، دور شد
نزديك بود گم كندم كفش بي خرد
يك روز ، صبح زود رسيدم كه : اَالسلام
يك روز ، صبح ، جاي صنم گفتم : الصمد
عيسي كه نيستي پدر تو امام بود
اين بار چندم است كه گهواره حرف زد؟
اي آب نونهال كه يك قطره ي شما
كافيست در شكستن اندام پير سد
تو آن ستاره اي كه تمام منجمان
حتي نكرده اند شبي هم تو را رصد
نام تو چيست؟ كودك موسي؟ نه؟ گــُل ؟ نه ؟ سيب؟
جايت كجاست؟ باغچه ؟ گهواره ؟ يا سبد؟
دريا كنار مرقد تو موج ميزند
ماهي و پادشاهي تو حكم جزر و مـَدّ
از يك شروع مي شوي و هفت مرتبه
در جلوه مي روي بشوي هشتمين عدد
هر كس كه ميدهد به تو از دور يك سلام
وقت جواب ، مضربي از هشت مي شود
اينجا فقط توئي و توئي اين "توئي " چه خوب!
آنجا منم ، منم ، منم و اين "منم " چه بد!
من قصد كرده ام بروم مشهد الرضا
من قصد كرده ام بروم يا علي مدد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد