شوق ديدار

مشاور شركت بيمه پارسيان

شوق ديدار

۳۶ بازديد

 

سرم را مي زنم از بي كسي گاهي به درگاهي

نه با خود زاد راهي بردم از دنيا، نه همراهي

 

اگر زاد رهي دارم همين اندوه و فرياد است

"نه بر مژگان من اشكي نه بر لبهاي من آهي"*

 

غروبي را تداعي مي كنم با شوق ديدارش

تماشا مي كنم عطر تنش را هر سحرگاهي

 

دلم يك بار بويش را زيارت كرد... اين يعني

نمي خواهد گدايي را براند از درش شاهي

 

نمي خواهم كه برگردد ورق، ابليس برگردد

دعاي دست مي گويي، چرا چيزي نمي خواهي؟

 

از اين سرگشتگي سمت تو پارو مي زنم مولا!

از اين گم بودگي سوي تو پيدا مي كنم راهي

 

به طبع طوطيان هند عادت كرده ام ، هندو

همه شب رام رامي گفت و من الله اللهي

 

هلال نيمه ي شعبان رسيد و داغ دل نو شد

دعاي آل ياسين خوانده ام با شعر كوتاهي

 

اگر عصري ست يا صبحي تو آن عصري تو آن صبحي

اگر مهري ست يا ماهي تو آن مهري تو آن ماهي

 

دل مصر و يمن خون شد ز مكر نابرادرها

يقين دارم كه تو آن يوسف افتاده در چاهي

*اين مصراع از رهي معيري ميباشد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد