شعراي تاجيك و سروده‌هايي در وصف امام خميني (ره)

۳۵ بازديد

خبرگزاري فارس: شعراي تاجيك و سروده‌هايي در وصف امام خميني (ره)

به گزارش خبرنگار خبرگزاري فارس در آسياي مركزي، بي‏ترديد انقلاب اسلامي ايران يكي از بنيادي‏ترين‏ تحولاتي است كه موجب دگرگوني بسيار در معادلات سياسي، اجتماعي و فرهنگي روزگار ما شده است، انقلابي كه به باور بسياري از محققان دو محور اصلي شكل‏گيري آن رهبري و حضور مردمي است.

اين در حالي است كه موج انقلاب با الگوپذيري از اسلام‏ و رهبري امام شئون زندگي مسلمانان جهان را درنورديد. وجه جمالي‏ اين موج در آثار هنري هنرمندان تاجيك نيز تماشايي است. ادبيات به ويژه شعر كه يكي از امتيازات ملت تاجيك در جهان است كه بستر مناسبي براي نمودن اين زيبايي‏ها تلقي مي‌شود.

نگاهي به آثار بسياري از شعراي فارسي گوي معاصر تاجيكستان، همانند، "دارا نجات"، "قوت دولت"، "محمد خالق"، "نقره سنت نيا"، "ميرزا يوسف فاضل"، "عبدالله قادري ممتاز"، "محمد علي عجمي"، "آدينه عظيمي"، و ... نمونه‌اي بر اين مدعاست كه در ادامه نظر خوانندگان محترم فارس را تنها به گوشه‌اي از ميزان عشق و ارادت شعراي معاصر تاجيك به انقلاب اسلامي و شخصيت امام خميني جلب مي‌كنيم.

دارا نجات

شكوفۀ روح

باراني آمدي،

طوفاني رفتي.

باراني آمدي از دريچۀ سبز آيه‌ها

با تبسم طلوع

و نگاه آبي ملكوت.

از معبر رويايي ابرها

عطر عاشقانه‌هاي بهشتي

و رنگ مستي از جمال خدا آوردي.

به ايران روحم

شكوفه‌هاي انقلاب عارفانه پاشيدي

افق تخيل مرا

پر از مهتابي گلها

و كوكبي بالهاي شهپركانه كردي.

اي ساكن سپيده باران ازل!

غريبي اشكم را

مي‌گريم

در فراق امواج طوفاني گلها

و نوسان پنجه هاي برگ حسرت

به گرد غنچه هاي سر

و محشر آبهاي خروشان ديده

در روضه‌اي

كه بهشت زهراست

 

قوت دولت

امام خميني (ره)

از شفق خورشيد ره از سر گرفت

آسمان در آب دريا در گرفت

مردي از مردان عالم شد بلند

با دمي همچون نفسهاي باد

با دمي گويي به مثل ذوالفقار

تيغ راند تيزي انديشه اش

فكر شيطان را برد انديشه اش

از نفس آورد پيغام بهار

از نظر آورد صبح بي غبار

آفتابي با طلوع ارغوان

در رگ خاور شده چون خون روان

مردي با مهر نبي (ص) شوق علي (ع)

مردي با طوفان و با دريا دلي

پاره كرده مظهر الحاد را

كار بست او جوهر پولاد را

جوهر ايران ز ايمان قوي است

تيزي شمشير او هم معنوي است

صف كه مي‌آراست مردم بر سلاح

ضربۀ كوبنده آمد بر فساد

سجده‌اي چون جبرئيل آمد فرود

سجده‌اي از مهر دل آمد فرود

باز پس آمد خميني از فرنگ

غوطه ور در كار حق همچون نهنگ

باز آمد چون پيامبر از حبش

عافت ثبت گشت در آل قريش

نقطۀ دنيا تكاني داشت او

سجدۀ دنيا ستاني كاشت او

همچو بحري وسعت آئينه‌اش

نه فلك گم گشته كنج سينه‌اش

ضعف مسلم را يكي نيروي نو

كنده او از كوه آهن جوي نو

 

محمد خالق

نغمۀ دلجو

قلم دست كه تصويرگر روي تو بود

كه خلايق همه خمگشتۀ ابروي تو بود

بي تو نتوان به جهان چشم گشادن خورشيد

زكوه قلّه تن شرشره گيسوي تو بود

به جهان نيست دگر مثل تو فرخنده سرشت

زنده جانم به دل از همّت هوهوي تو بود

چه ضيائي به دل از چشم دو انگور تو ريخت ؟

چه نوايي به دل از نغمۀ دلجوي تو بود ؟

در ظرافت نبود هيچ كسي چون تو ظريف

ملك و حور و پري سجده گر كوي تو بود

سر مويي شده بين اين دلم از قصۀ تو

چه كنم گر دل من دور زپهلوي تو بود

بدمي بر دل هر مرده نفس همچو مسيح

چه خطي بر دلم از خامۀ ابروي تو بود

 

سلام نوريان بروني

(به شرف امام خميني – سرور انقلاب اسلامي ايران )

از رونق جمال تو دلها منور است

از جلوۀ خيال تو گلها معطر است

اسم تو رنگ و بوي به صدها چمن دهد

زينت فضاي آيۀ الله اكبر است

خوش مردمي ورا به امامت گزيده است

شأن است و اعتبار كه از لطف حيدر است

آيات كردگار به نامت منقش است

يعني به خاص و عام بشر گشته سرور است

پاكي چو روح پاك نبي در همه زمان

چون روح برگزيدۀ آل پيغمبر است

از صدق خويش وصف تو كردم به چند حرف

ماشا كه يار توست، نه از باغ ديگر است

 

نقره سنت نيا

از آغاز

كيستي اي كه از آغاز ترا مي‌جويم

راه من كور شد و باز ترا مي‌جويم

مي‌دمد از دل سه تارم شگرف آهنگي

مي‌روم در دل آواز ترا مي‌جويم

بس كه در آئينه چشمان تو را مي‌بينم

من در آئينه راز تو را مي‌جويم

اندر آن شعله كه پروانه پرش مي‌سوزد

مي‌زنم بال و شه ناز ترا مي‌جويم

شهر از فيض قدم‌هاي تو گلباران شد

كيستي اي كه از آغاز ترا مي‌جويم

كيستي اي كه از آغاز ترا مي‌جويم.

 

ميرزا يوسف فاضل

براي حضرت امام خميني (ره)

زين مرد كه بوي مصطفي مي‌آيد

بوي علي (ع) آن شير خدا مي‌آيد

برگوش دل از غيب ندا مي‌آيد

كه اين مرد زكوي كربلا مي‌آيد

كه اين مرد زكوي كربلا مي‌آيد

اين مرد كه در سينه دل بينا داشت

در نخل وجود آتش سينا داشت

عشقش به درون سينۀ ما جا داشت

زين روز فراقش دل ما غوغا داشت

زين روز فراقش دل ما غوغا داشت

 

دلبر بانوي يعقوب دخت

نواي عشق

سكوت عشق در جانم صدا ريخت،

چه فيض آمد به دستانم دعا ريخت.

مگر امشب شب قدر است ياران،

به جانم از سماء نور خدا ريخت.

خدا آن دم، كه آدم آفريده،

فروزان آتشي در جان ما ريخت.

دلم در سينه بود، تا با تو بودم،

تو رفتي، من ندانم دل كجا ريخت.

ببين با چشم دل باري به سويم،

كه اشك من به پايت بي صدا ريخت.

بده جامي، اَيا ساقي كجايي؟

كه عشق آمد به دل شور و نوا ريخت.

من و دست غزل امشب هم آغوش ،

سكوت عشق در جانم صدا ريخت.

 

عبدالله قادري ممتاز

شمع با فروغ

اي شمع با فروغ، كه در قلب ماستي،

آري، تو موج نور ازل از خداستي.

دنياي وعظ با تو، خميني صفا گرفت،

وقت نماز مستِ رخ كبرياستي.

اندر پناه لطف حق از ذكر آيه‌ها،

در عالم سجود به ما راهنماستي.

مرشد به عقل گشته و يك عمر يار حق ،

چون در به بهر دين مبين پرضياستي.

اين عالم وجود به تمثيل حق بود ،

گفت : « هر آنچه هست به جز حق فناستي.

در وحدت وجود غنا و كمال هست.

بنگر به چشم عقل، اگر يار مستي».

گرديده است عالم دين از تو پايدار،

حقّا زي صدق وارث آل اَباستي.

هر چند در حيات تو امروز نيستي،

در مغز جان مردم عارف تو جاستي.

 

محمد علي عجمي

آئينۀ حيراني

تفسير نماز شب شد قصّۀ گيسويت

پيچپيد چو عطر گل، در شهر هياهويت.

در باد سواري هست، آوازۀ ياري هست،

محراب دعاي ما شد قبلۀ ابرويت.

اي دوست ، كجايي تو ؟ داغيم براي تو،

بگذار به رقص آئيم با دف – دفي هو – هويت.

ديروز اگر بگذشت، بگذار، كه بگذاريم،

امروز كنار خُم سر بر سر زانويت.

كشت و ثمري بايد، چشمان تري بايد،

اي دل، دل بي حاصل، كو سنگ ترازويت؟

آئينۀ حيرانم، اندوه و پريشانم،

تفسير نماز شب شد قصّۀ گيسويت

 

آدينه عظيمي

بهشت زهرا

آيد زهر سو

بر خطۀ تو

بهر طواف

امام دلجو

بهشت زهرا

بهشت زهرا

امواج آدم

يك پاره عالم

مي آيد اينجا

گرديده خرّم

بهشت زهرا

بهشت زهرا

قدر خميني (ره)

اينجا به بيني

كرده است در آن

مسكن گزيني

بهشت زهرا

بهشت زهرا

 

پاره‌اي از غزليات در وصف امام خميني (ره)

«غمي خواهم كه غمخوارم تو باشي

دلي خواهم دل آزارم تو باشي »

در اين دنيا نمي‌گنجم زشادي

اگر يار وفا دارم تو باشي

چو منصورم نترسم از سردار

خدايا ، گر نگهدارم تو باشي

سپارم اين سرم را در ره حق

سر شوريده، سردارم تو باشي

پر و بالم گشايد دست قسمت

اگر دانم پرستارم تو باشي

امانت اين تنم در دست جان است

كليد قفل اسرارم تو باشي

*************

با جدل كردي خميني انقلاب

خصم ايران گشت بيرون از نقاب

هر كجايي فتنه و نيرنگ بود

حال مردم مي شدي از آن خراب

همچنان يك روشنايي آمدي

مثل پيك آشنايي آمدي

مي درخشد در نظر فرداي تو

چهرۀ نوراني زيباي تو

لمعۀ نور فرح افزاي تو

چشمۀجوشندۀ پوياي تو

منبع : سايت فارس نيوز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد