دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۴۷ ۳۴ بازديد
او ، هر چه بود با عطش خويش
گام مرا
تا انتهاي خاطره ي سنگ :
- جمع بزرگ هسته و گردش -
مي برد .
و در بُعد منظومه هاي ذهنم
با هسته ،
ذره ،
گردش ،
پيوند مي خورد .
و من
تا خويش را در آينه ي سنگ
با فرصتي به پهنه ي يك فصل ، بنگرم
او :
- سيال آن عطش -
در زير پوستم
مدّ مديد شد .
از ارتفاع شيري شبگير
رفتم ، تا دره هاي شام
و درعبور ، زاويه ي باز روز و شب
پشت حصار هستي
خميازه هاي ممتد خورشيد را ،
اندازه مي گرفت .
همواره گام من
با شيب تند شب ، زاويه اي قائم مي سازد
و ذهن را ،
در جست و جوي هستي
تا انتهاي خاطره ي سنگ ، مي بَرَد .
تا مرگ
تا كمال رهايي
بايد گذشت
از سرزمين آينه و سنگ .
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد