خطبه ي زمستاني

مشاور شركت بيمه پارسيان

خطبه ي زمستاني

۳۷ بازديد

 

اي آتشي كه شعله كشان از درون شب

برخاستي به رقص

اما بدل به سنگ شدي در سحرگھان

اي يادگار خشم فروخورده ي زمين

در روزگار گسترش ظلم آسمان

اي معني غرور

نقطه ي طلوع و غروب حماسه ها

اي كوه پر شكوه اساطير باستان

اي خانه ي قباد

اي آشيان سنگي سيمرغ سرنوشت

اي سرزمين كودكي زال پھلوان

اي قله ي شگرف

گور بي نشانه ي جمشيد تيره روز

اي صخره ي عقوبت ضحاك تيره جان

اي كوه ، اي تھمتن ، اي جنگجوي پير

اي آنكه خود به چاه برادر فرو شدي

اما كلاه سروري خسروانه را

در لحظه ي سقوط

از تنگناي چاه رساندي به كھكشان

اي قله ي سپيد در آفاق كودكي

چون كله قند سيمين در كاغذ كبود

اي كوه نوظھور در اوهام شاعري

چون ميخ غول پيكر بر خيمه ي زمان

من در شبي كه زنجره ها نيز خفته اند

تنھاترين صداي جھانم كه هيچ گاه

از هيچ سو ، به هيچ صدايي نميرسم

من در سكوت يخ زده ي اين شب سياه

تنھاترين صدايم و تنھاترين كسم

تنھاتر از خدا

در كار آفرينش مستانه ي جھان

تنھاتر از صداي دعاي ستاره ها

در امتداد دست درختان بي زبان

تنھاتر از سرود سحرگاهي نسيم

در شھر خفتگان

هان ، اي ستيغ دور

آيا بر آستان بھاري كه مي رسد

تنھاترين صداي جھان را سكوت تو

كان انعكاس تواند داد ؟

آيا صداي گمشده ي من نفس زنان

راهي به ارتفاع تو خواهد برد ؟

آيا دهان سرد تو را ، لحن گرم من

آتشفشان تازه تواند كرد ؟

آه اي خموش پاك

اي چھره ي عبوس زمستاني

اي شير خشمگين

آيا من از دريچه ي اين غربت شگفت

بار دگر برآمدن آفتاب را

از گرده ي فراخ تو خواهم ديد ؟

آيا تو را دوباره توانم ديد ؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد