ايران صداي خسته ام را بشنو اي ايران
شكواي ناي خسته ام را بشنو اي ايران
من از دماوند و سهندت قصه مي گويم
از كوه هاي سربلندت قصه مي گويم
از رودهايت، اشك هاي غرقه در خونت
از رود رود كرخه، زاري هاي كارونت
از بيستون كن عاشقان تيشه دارانت
وآن نقش هاي بي گزند از باد و بارانت
از دفتر فال و تماشايي كه در شيراز
حافظ رقم زد، جاودان در رنگ و در پرواز
از اصفهان باغ خزان نشناسي از كاشي
از مير و از بهزاد يعني خط و نقاشي
از نبض بي مرگ امير و خون جوشانش
كه مي زند بيرون هنوز از فين كاشانش
ايران من! آه اي كتاب شور و شيدايي
هر برگي از تاريخ تو فصلي تماشايي
فصلي همه تقدير سرخ مرزدارانت
فصلي همه تصوير سبز سر به دارانت
فصل ستون هاي بلند تخت جمشيدت
در سر بلندي برده بالاتر ز خورشيدت
از سرخ جامه چون كفن پوشندگان تو
وز خون دامن گير بابك در رگان تو
آواز من هر چند ايرانم! غم انگيز است
با اين همه از عشق از عشق تو لبريز است
ديگر چه جاي باغ هاي چون بهشت تو
اي در خزان هم سبز بودن سرنوشت تو
در ذهن من ريگ روانت نيز سرسبز است
حتا كويرت نيز در پاييز سرسبز است
مي دانمت جاي به مرداب اوفتادن نيست
مي دانمت ايثار هست و ايستادن نيست
گاهيت اگر غمگين اگر نوميد مي بينيم
ناچار ما هم با تو نوميديم و غمگينيم
با اين همه خوني كه از آيينه ات جاري است
رودي كه از زخم عميق سينه ات جاري است
مي شويد از دل هاي ما زنگار غم ها را
همراه تو با خود به دريا مي برد ما را
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد