تنها شاهد ِ اشكهاي بي شمار ِ من اينجاست!
با قامتي بلند
و جارويي كه از هجوم هيچ بادي آشفته نمي شود!
فهميدي كه از كه سخن مي گويم؟
رفتگري كه هميشه لبخند مي زد
و در ازاي ِ زباله هاي سُربي كه به دست داشت،
از ما ماهيانه نمي خواست!
هنوز هم بر همان سكوي سفيد ِ مر مر ايستاده است!
اينجا بوي پرسه هاي پريروز مرا مي دهد!
بوي شعرهاي شبانه!
بوي سكوت و بي صبري...
به ياد داري؟ بي بي ِ باران!
گفتم: تا تو بيايي،
تمام ماشينهايي را كه از كناره ي پارك مي گذرند مي شمرم!
تو گفتي: زمان ِ آمدنم،
از حساب ِ ساعت و تقويم خارج است!
دلم اما آسوده بود!
مي دانستم هر بار كه از كنار ِ چهارچوب ِ چمنها بگذري،
صداي مرا خواهي شنيد:
« - سلام! خورشيدك ِ من! »
حالا هم دلم آسوده است!
مي دانم،
هزار سال هم كه از ترنم ترانه هايم بگذرد،
هر كس اين تنديس ِ صامت ِ جارو به دست را بنگرد،
صبر من و سكوت ِ تو را
به ياد خواهد آورد!
مي دانم!●
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۳۵ ۳۵ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد