مبلغي هست كه من مشتري اخمِ توام
مقصدي هست كه من رهروِ ايماي توام
گِلِ من ، مدهوش آب تنِ توست
تويي آن مذهب و دين و وطنم
راهِ من ، خطِ دستان تو است
پلكِ من ، دستخوشِ تاراتِ پَرَت
قطره قطره ، من شَوم قربانِ درياي لبت.
درياي بتي ، تو ميكده ، تو صادقي ، گِراني
تو محفلي ، تو جِرمي و تو عنصر
تو حافظي ، تو مسجدي ، تو كوكبِ درخشان
تويي همان مرهمِ زخمِ پنهان.
... روي شنهاي نفيرم ، چرا از راه گفتم؟
وليكن زيرِ لب ، اسم تو بود و پَرِ ناز
صحنه ي ديدِ من ، آن جسمِ پري نازِ تو بود
روي گُل ، عطرِ تو پيچيده به صبح
مهتاب ، اسمِ تو گفت و باز شد
نورِ شمس از نَفَسِ گرمِ مسيحايِ تو است
لطفِ مجنون ، از پيكرِ رازِ تو بود
جذبه ي شيرين ، همه تقليدِ اشاراتِ تو بود
نه درصدي به جز تو در سرا هست
نه قمري از غيرِ تو حرفي بسرود
لرزيد دنيا ، ترانه ي خشمِ تو گفت
يا عاري گشته از توانِ حملِ تو خفت
گفتگوي گُل و بلبل ، همه از سازِ تو بود
جسمِ مردم ، همه از خاكِ تو شد
روح و جان ، نغمه ي احساسِ تو بود.
به كجا فرهادِ حيران , برسد محفلِ سجده ؟
به جز آن سراي اميد ، كه تويي منشورِ رضوان
كه رسد ساقيِ پيمان
بخور از شرابِ عرفان ، سلامت گردد آن جميلِ ديوان
منم آن مسافرِ گَرد ، كه رَسَم به گِردِ كعبه
درِ كعبه باز گشته ست
گر تويي صاحبِ كعبه ، ساجدي در تاز گشته ست.
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد