
اشعاري از سلمان هراتي و يوسفعلي ميرشكاك و عليرضا قزوه
در خلوت بعد از يك تشييع ( به ياد شهيد غفور محمدپور ) :
دلم براي جبهه تنگ شده است
چقدر جادههاي هموار، كسالتآورند!
از يكنواختي ديوارها دلم ميگيرد
ميخواهم بر اوج بلندترين صخره بنشينم
آن بالا به آسمان نزديكترم
و ميتوانم لحظههاي تولد باران را
پيشبيني كنم
دلم براي جبهه تنگ شده است
آنجا معنويت به درك نيامده بسيار است
آنجا ما مقابل آسمان مينشينيم
و زمين را مرور ميكنيم
و به اندازهي چندينهزار چشم معجزه ميبينيم
چقدر تماشاي دور زيباست
دلم براي جبهه تنگ شده است
در كوچههاي بنبست
يك ذره آفتاب به دست نميآيد
و ما هر روز به انتها ميرسيم
و درهاي عافيت باز ميشوند
و ميز مهرباني ما را
با يك ليوان شربت خنك تمام ميكند
وقتي يك جرعه آب صلواتي
عطش را ميخشكاند
ديگر به من چه كه كوكا خوشمزهتر از پپسي است
بايد گذشت
بايد عطش و سنگلاخ را تجربه كرد
آسايش از مقصد دورمان ميدارد
اسب من به آسمان نگاه ميكند
مردان جبهه چه حال و هوايي دارند
چه سربلند و بانشاط ميايستند
برويم سربلندي بياموزيم
آي با شمايم!
چه كسي دوست دارد صاحب آسمان باشد؟
بيا
براي هواخوري
به جنگلهاي مجاور پناه ببريم
سنگرها ييلاق تفكرند
و كوهها نگاه ما را به بالا سوق ميدهند
كوه هميشه عجيب است
در كوه تكلم خدا جريان دارد
از عادت كوچههاي داغ عربستان
تا كوه دور حرا
پيغمبري به بار نشست
بيا به جبهه به كوه برويم
شتاب كن آقاي عادت!
پل هوايي فاصلهي ديگري است
كه آسمان را از ما مضايقه ميكند
من ميخواهم بيشتر آفتاب ببينم
ميخواهم برف را، باران را، بهاران را بفهم
نگاه كن هواي دودگرفتهي شهر
تنفس راحت را از ما گرفته است
دلم براي فضاي ناپيداي مه لك زده است
مه، مهرباني مبهمي است
تا خود را تنها تصور كنيم
تنهايي راز بزرگي است
در تنهايي بيتعارف
مهمان دلمان خواهيم بود
اينجا همه با آسمان حرف نميزنند
اينجا زير نور نئون آسمان پيدا نيست
مردم براي بازگشايي دلشان
به كافه ميآيند
آنان به لحظههاي بعد از اكنون
به عبث اميدوارند
آنها هنوز
بهانههاي روشن دل را نشناختهاند
و در نيمكرهي تاريك دل آرميدهاند
و فكر ميكنند تمام دل
خوشحالي پس از پيدا كردن يك جنس
با قيمت نازل در بازار سياه است
بيا به جبهه برويم
من آنجا را يك بار بوييدهام
آنجا رطوبت مطبوعي دارد
كه به ايستادگي درخت كمك ميكند
ما چقدر جاهاي ديدني داريم
ما چقدر غافلايم
ما كه به بوي گيج آسفالت
عادت كردهايم
و نشستهايم هر روز كسي بيايد
زبالهها را ببرد
چه انتظار حقيري!
دلم براي جبهه تنگ شده است
چقدر صداقت نيست
چقدر شقايقها را نديده ميگيريم
حس ميكنم سرم سنگين است
امروز دوباره كسي را آوردند
كه سر نداشت
"سلمان هراتي"
جنگ :
كوچه با خاك بيگانهام كرد
جنگ با دستهاي بلندش
گرچه از من گرفت آسمان را
با تمام دلم دوست دارم
لحظههاي برآشفتنش را كه معيار مرد است
جنگ! بهزاد آيينهپوشان همزاد!
كاش يك بار ديگر صداي تو را ميشنيدم
كومهام بي تو خاموش و سرد است
من در اين خاك جايي ندارم
غربتي سهمگين سهم من بود
كتف تا كتف زخمي توان تاب
جاده تا جاده هولي عنان گير
بي تو من كيستم؟ سرد و رنجور
سايهاي خسته، خاكسترآلود
بر لبم نام خورشيدوارت
در دلم يادي از استواييترين روزهاي نبرد است
من چه دارم كه بگذارد اينجا بمانم
بيوطن از تمام زمين بينصيب است
جاده فرسود چشمانتظارم
شيعه هركجا كه باشد غريب است
جنگ بازآ كه آيينهام غرق گرد است
"يوسفعلي ميرشكاك"
آسمان مردان خاكي پوش :
ناگهان در ناگهاني از گل و لبخند
باز مي گردند
نقش پرچم هايشان خورشيد
در خيابان
رودي از رنگين كمان آواز مي خواند
آسمان دف مي زند
با هفت دست سبز و پنهان
مردگان و زندگانش گرم همخواني
كاش برگردند يك شب آسمان مردان خاكي پوش
صبح روياني كه در باران آتش چهره
مي شستند
كاش برگردند
دستمال خونشان را
روي فرق چاك چاك خاك بگذارند
ناگهان در ناگهاني از گل و لبخند
باز مي گردند
زخم هاي بي صدا گل مي دهد
تن هاي بي سر گل
دست ها گل مي دهد
پاي برادر گل
ناگهان در ناگهاني از گل و لبخند
باز مي گردند
بچه هاي "كاروان كربلا" در صبح بيداري
بچه هاي "تنگه چزابه"، "خط شير"
بچه هاي گريه هاي نيمه شب در رود "بهمنشير"
بچه هاي بي رياي "هور"
بچه هاي غرب غربت در شب "پاوه"
بچه هاي گريه در جشن حنابندان
بچه هاي "آه مادر، كاش وقت نامه خواندن بود"
بچه هاي "همسرم بدرود"
بچه هاي "كاش بودي، كاش مي ديدي"
بچه هاي "تا قيامت بر نمي گرديم"
انتهاي جاده ايثار
بچه هاي "كربلاي چار"
اين زمان اما...
دست بر زخم دلم مگذار.
زخم ها جاني بگيرد كاش
كاش توفاني بگيرد
كاش...
"عليرضا قزوه"
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد