و چه سخت و طولاني بود گذر بر “وادي حيرت“!
مرگي كه يك عمر طول كشيد!
غربت، وطنم بود و آفتاب پدرم، كوير آتش خيز، مادرم.
با سر انگشتان نوازشگر باران اشك روييدم
و با گريه ي ابرهاي اندوهبار، سيراب نوشيدم
و درخاك پربركت و حاصل خيز درد، ريشه بستم
و با رنج پروردم و در انتظار، قد كشيدم.
تنهايي، خانه ي دلم شد وانزوا بسترش.
و يأس گهواره اش و آرزوي بي اميد، پير قصّه گويش.
و شعر، شير پستان هاي دايه اش و بي كسي، آغوش بخشش.
و عطش، آب خوش گوارش و افسانه، شيريني كامش.
و خيال، حكايتگر معشوقش و اسطوره، تاريخش.
وقصّه ،خاطره ساز آينده اش و كلمات، نوازشگران خوب و مهربانش.
و قلم، جبرئيل پيام آورش و دفتر، ميعادگه محرمش.
و شب، نخلستان خلوت ناليدنش
و دوست داشتن، آموزگارش
و ايمان، مكتبش و قرباني، امتحانش.
و غربت، وطنش و يأس و اميدش
و جدايي، سرود هر سحرش
وفرار، زمزمه ي هر روزش و ورد هر نيم شبش
و رهايي (رستگاري) مذهبش
وصخره و مهتاب، ميعادگهش
و بهشتِ “اوپا“، سرمنزل آرزويش.
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد