دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۹ ۳۶ بازديد
نازي
: پنجره راببند و بيا تابا هم بميريم عزيزممن
: نازي بيانازي
: مي خواي بگي تو عمق شب يه سگ سياه هستكه فكر مي كنه و راز رنگ گل ها رو مي دونه ؟
من
: نه مي خوام برات قسم بخورم كه او پرندگان سفيد سروده ي يه آدمندنگاه كن
نازي
: يه سايه نشسته تو ساحلمن
: منتظر ابلاغه تا آدما را به يه سرود دستجمعي دعوت كنهنازي
: غول انتزاع است. آره ؟من
: نه ديگه ! پيامبر سنگي آوازه ! نيگاش كننازي
: زنش مي گفت ذله شديم از دست درختاراه مي رن و شاخ و برگشونو مي خوان
من
: خب حق دارند البته اون هم به اونا حق دارهنازي
: خوب بخره مگه تابوت قيمتش چنده ؟من
: بوشو چيكار كنه پيرمرد ؟بايد كه بوي تازه چوب بده يا نه ؟
نازي
: ديوونه ست؟.من
: شده ‚ مي گن تو جشن تولدش ديوونه شدهنازي
: نازي !! چه حوصله اي دارند مردممن
: كپرش سوخت و مهماناش پاپتي پا به فرار گذاشتندنازي
: خوشا به حالش كه ستاره ها را دارهمن
: رفته دادگاه و شكايت كرده كه همه ستاره را دزديدندنازي
: اينو تو يكي از مجلات خونديعاشقه؟
من
: عاشق يه پيرزنه كه عقيده داره دو دوتا پنش تا مي شهنازي
: واهمن سه تاشو شنيدم
! فاميلشه ؟من
: نهيه سنگه كه لم داده و ظاهرا گريه مي كنه
نازي
: ايشاالله پا به پاي هم پير بشين خوردو خورك چيكار مي كننمن
: سرما مي خورنمادرش كتابا را مي ريزه تو يه پاتيل بزرگ و شام راه مي اندازه
نازي
: مادرش سايه يه درخته ؟من
: نه يه آدمه كه هميشه مي گه : تو هم برو ... تو هم برومن
: شنيدي ؟نازي
: آره صداي باده ! داره ما را ادادمه مي ده پنجره رو ببندو از سگ هايي برام بگو كه سياهند
و در عمق شب ها فكر ميكنند و راز رنگ گل ها را مي دانند
من
: آه نرگس طلاييم بغلم كن كه آسمون ديوونه استآه نرگس طلاييم بغلم كن كه زمين هم
...و اين چنين شد كه
پنجره را بستيم و در آن شب تابستاني من و نازي با هم مرديم
و باد حتي آه نرگس طلايي ما را
با خود به هيچ كجا نبرد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد