شبي كه من و نازي با هم مرديم

مشاور شركت بيمه پارسيان

شبي كه من و نازي با هم مرديم

۳۶ بازديد

 

نازي : پنجره راببند و بيا تابا هم بميريم عزيزم

من : نازي بيا

نازي : مي خواي بگي تو عمق شب يه سگ سياه هست

كه فكر مي كنه و راز رنگ گل ها رو مي دونه ؟

من: نه مي خوام برات قسم بخورم كه او پرندگان سفيد سروده ي يه آدمند

نگاه كن

نازي : يه سايه نشسته تو ساحل

من : منتظر ابلاغه تا آدما را به يه سرود دستجمعي دعوت كنه

نازي : غول انتزاع است. آره ؟

من : نه ديگه ! پيامبر سنگي آوازه ! نيگاش كن

نازي : زنش مي گفت ذله شديم از دست درختا

راه مي رن و شاخ و برگشونو مي خوان

من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره

نازي : خوب بخره مگه تابوت قيمتش چنده ؟

من : بوشو چيكار كنه پيرمرد ؟

بايد كه بوي تازه چوب بده يا نه ؟

نازي : ديوونه ست؟.

من : شده مي گن تو جشن تولدش ديوونه شده

نازي : نازي !! چه حوصله اي دارند مردم

من : كپرش سوخت و مهماناش پاپتي پا به فرار گذاشتند

نازي : خوشا به حالش كه ستاره ها را داره

من : رفته دادگاه و شكايت كرده كه همه ستاره را دزديدند

نازي : اينو تو يكي از مجلات خوندي

عاشقه؟

من : عاشق يه پيرزنه كه عقيده داره دو دوتا پنش تا مي شه

نازي : واه

من سه تاشو شنيدم ! فاميلشه ؟

من : نه

يه سنگه كه لم داده و ظاهرا گريه مي كنه

نازي : ايشاالله پا به پاي هم پير بشين خوردو خورك چيكار مي كنن

من : سرما مي خورن

مادرش كتابا را مي ريزه تو يه پاتيل بزرگ و شام راه مي اندازه

نازي : مادرش سايه يه درخته ؟

من : نه يه آدمه كه هميشه مي گه : تو هم برو ... تو هم برو

من : شنيدي ؟

نازي : آره صداي باده ! داره ما را ادادمه مي ده پنجره رو ببند

و از سگ هايي برام بگو كه سياهند

و در عمق شب ها فكر ميكنند و راز رنگ گل ها را مي دانند

من : آه نرگس طلاييم بغلم كن كه آسمون ديوونه است

آه نرگس طلاييم بغلم كن كه زمين هم ...

و اين چنين شد كه

پنجره را بستيم و در آن شب تابستاني من و نازي با هم مرديم

و باد حتي آه نرگس طلايي ما را

با خود به هيچ كجا نبرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد