هنگام روز
كجا مي روي
در خانه بمان
غمگينم
گيلاس ها بر درختان نشسته اند
پرنده از تنهايي
پر نمي زند
هراس دارد
من
همواره در روز
زخم قلبم را به تو
نشان مي دهم
در خانه بمان
آوازها
از خانه دور است
يك ستاره
هنوز در آسمان
مانده است
شب مي شود
گلهاي سرخ
در شب
در باغچه ديده نمي شوند
در باغچه يادبود تو است
كنار اين بوته هاي گل سرخ
مي خواستي بميري
مردي
به تو بانگ زديم
تو را صدا كرديم
تو مرده بودي
يار من
لحظه اي در بهشت
دوام آور
شب تمام مي شود
كليد خانه را
گم كرده بوديم
در كوچه مانديم
در كنار خانه
علف ها روييده بود
اما چه سود
سايه نداشتند
زاده شدم
كه لباس نو بپوشم
جمعه ها تعطيل باشد
در تابستان
آب سرد بنوشم
عشق را باور كنم
كلمات مرا به ستوه نمي آورد
انگشتانم
در ميان برگهاي درختان
تسليم روز مي شوم
لباسها بر تنم
كهنه است
من
در تابستان آب گرم
مي نوشم
هنوز تشنه ام
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۹ ۳۶ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد