دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۹ ۳۵ بازديد
در كمين اندوه هستم
بانو
مرا درياب
به خانه ببر
گلي را فراموش كرده ام
كه بر چهره اممي تابيد
زخم هاي من دهان گشوده اند
همه ي روزگار پر.ازم
اندوه بود
بانو مرا
قطره قطره درياب
در اين خانه
جاي سخن نيست
زبا بستم
عمري گذشت
مرا از اين خانه
به باغ ببر
سرنوشت من
به بدگماني
به خوناب دل
خاموشي لب
اشك هاي من بسته
بر صورت من است
هيچكس يورش دل را
در خانه نديد
بانو
من به خانه آمدم
و ديدم
كه عشق چگونه
فرو مي ريزد
و قلب در اوج
رها مي شود
و بر كف باغچه مي ريزد
بانو مرا درياب
ما شب چراغ نبوديم
ما در شب باختيم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد