دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۹ ۳۵ بازديد
در ياد مني حاجت باغ و چمنم نيست
جايي كه تو باشي خبر از خويشتنم نيست
اشكم كه به دنبال تو آواره ي شوقم
ياراي سفر با تو و راي وطنم نيست
اين لحظه چو باران فرو ريخته از برگ
صد گونه سخن هست و مجال سخنم نيست
بدرود تو را انجمني گرد تو جمع اند
بيرون ز خودم راه در آن انجمنم نيست
دل مي تپدم باز درين لحظه ي ديدار
ديدار، چه ديدار؟ كه جان در بدنم نيست
بدرود و سفر خوش به تو آنجا كه رهايي ست
من بسته ي دامم ره بيرون شدنم نيست
در ساحل آن شهر تو خوش زي كه من اينجا
راهي به جز از سوختن و ساختنم نيست
تا باز كجا موج به ساحل رسد آن روز
روزي كه نشاني ز من الا سخنم نيست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد