دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۸ ۳۵ بازديد
چشمم به روي بيشه و
درياچه بود و ابر
و خوشه هاي خيس اقاقي ها
و روشناي آب كه قلبم را
در هرم آفتاب نشابور
طفلان منتظر
در كوچه اي محاكمه كردند
قلبم برهنه شد
آنجا به روي خاره و خارا
در تيز تاب دشنه ي خورشيد
با واژه واژه پرسش آنان
قلبم برهنه شد
از خويش رفته بودم
باران نرم و ريز فرو مي ريخت
بر بازوان سبز علف ها
و گيسوان خيس خزه ها
بر سطح پر تبسم امواج آب و
من
در هرم آفتاب نشابور
آتش گرفته بودم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد