هيچ كس هست كه با قطره ي باران امشب
همسرايي كند و روشني گل ها را
بستايد تا صبح
كه برآيد خورشيد؟
هيچ كس هست كه در نشئه ي صبح
ساغر خود را بر ساغر آلاله زند
به لب جوباران
و بنوشد همه جامش را
شادي كام گياهي كه ننوشيده از ابر كوير
ساغر روشني باران؟
هيچ كس هست كه با باد بگويد
در باغ
آشيان ها را ويرانه مكن
جوي
آبشخور پروانه ي صحرا را
آشفته مدار
و زلالش را
كايينه ي صد رنگ گل است
با سحرگاهان بيگانه مكن
هيچ كس هست كه از خط افق
گرد صحرا را
دريا را
مرزي بكشد
نگذارد كه عبور شيطان
از پل نقره ي موج
عصمت سبز علقزاران را
تيره و نحس و شب آلود كند؟
هيچ كس هست در اينجا كه بگويد
من
روحي هستي را
در روشني سوسن ها
و مزامير گل داوودي
بهتر از مسجد يا صومعه مي بينم؟
هيچ كس هست كه احساس كند
لطف تك بيتي زيبايي را
كه خروس شبگير
مي سرايد گه گاه؟
هيچ كس هست
كه انديشه ي گل ها را
از سرخ و كبود
بنگرد صبح در آيينه ي رود
يا يكي هست
درين خانه
كه همسايه شود
با سرودي كه شفق مي خواند
بر لب ساحل بدرود و درود؟
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد