بخش ۷۰ - پا واپس كشيدن خرگوش از شير چون نزديك چاه رسيد

۳۵ بازديد


چونك نزد چاه آمد شير ديد
كز ره آن خرگوش ماند و پا كشيد
گفت پا واپس كشيدي تو چرا
پاي را واپس مكش پيش اندر آ
گفت كو پايم كه دست و پاي رفت
جان من لرزيد و دل از جاي رفت
رنگ رويم را نمي‌بيني چو زر
ز اندرون خود مي‌دهد رنگم خبر
حق چو سيما را معرف خوانده‌ست
چشم عارف سوي سيما مانده‌ست
رنگ و بو غماز آمد چون جرس
از فرس آگه كند بانگ فرس
بانگ هر چيزي رساند زو خبر
تا بداني بانگ خر از بانگ در
گفت پيغامبر به تمييز كسان
مرء مخفي لدي طي‌اللسان
رنگ رو از حال دل دارد نشان
رحمتم كن مهر من در دل نشان
رنگ روي سرخ دارد بانگ شكر
بانگ روي زرد دارد صبر و نكر
در من آمد آنك دست و پا برد
رنگ رو و قوت و سيما برد
آنك در هر چه در آيد بشكند
هر درخت از بيخ و بن او بر كند
در من آمد آنك از وي گشت مات
آدمي و جانور جامد نبات
اين خود اجزا اند كليات ازو
زرد كرده رنگ و فاسد كرده بو
تا جهان گه صابرست و گه شكور
بوستان گه حله پوشد گاه عور
آفتابي كو بر آيد نارگون
ساعتي ديگر شود او سرنگون
اختران تافته بر چار طاق
لحظه لحظه مبتلاي احتراق
ماه كو افزود ز اختر در جمال
شد ز رنج دق او همچون خيال
اين زمين با سكون با ادب
اندر آرد زلزله‌ش در لرز تب
اي بسا كه زين بلاي مر دريگ
گشته است اندر جهان او خرد و ريگ
اين هوا با روح آمد مقترن
چون قضا آيد وبا گشت و عفن
آب خوش كو روح را همشيره شد
در غديري زرد و تلخ و تيره شد
آتشي كو باد دارد در بروت
هم يكي بادي برو خواند يموت
حال دريا ز اضطراب و جوش او
فهم كن تبديلهاي هوش او
چرخ سرگردان كه اندر جست و جوست
حال او چون حال فرزندان اوست
گه حضيض و گه ميانه گاه اوج
اندرو از سعد و نحسي فوج فوج
از خود اي جزوي ز كلها مختلط
فهم مي‌كن حالت هر منبسط
چونك كليات را رنجست و درد
جزو ايشان چون نباشد روي‌زرد
خاصه جزوي كو ز اضدادست جمع
ز آب و خاك و آتش و بادست جمع
اين عجب نبود كه ميش از گرگ جست
اين عجب كين ميش دل در گرگ بست
زندگاني آشتي ضدهاست
مرگ آنك اندر ميانش جنگ خاست
لطف حق اين شير را و گور را
الف دادست اين دو ضد دور را
چون جهان رنجور و زنداني بود
چه عجب رنجور اگر فاني بود
خواند بر شير او ازين رو پندها
گفت من پس مانده‌ام زين بندها


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد