بخش ۱۰۳ - بقيهٔ قصهٔ پير چنگي و بيان مخلص آن

۳۵ بازديد


مطربي كز وي جهان شد پر طرب
رسته ز آوازش خيالات عجب
از نوايش مرغ دل پران شدي
وز صدايش هوش جان حيران شدي
چون برآمد روزگار و پير شد
باز جانش از عجز پشه‌گير شد
پشت او خم گشت همچون پشت خم
ابروان بر چشم همچون پالدم
گشت آواز لطيف جان‌فزاش
زشت و نزد كس نيرزيدي بلاش
آن نواي رشك زهره آمده
همچو آواز خر پيري شده
خود كدامين خوش كه او ناخوش نشد
يا كدامين سقف كان مفرش نشد
غير آواز عزيزان در صدور
كه بود از عكس دمشان نفخ صور
اندروني كاندرونها مست ازوست
نيستي كين هستهامان هست ازوست
كهرباي فكر و هر آواز او
لذت الهام و وحي و راز او
چونك مطرب پيرتر گشت و ضعيف
شد ز بي كسبي رهين يك رغيف
گفت عمر و مهلتم دادي بسي
لطفها كردي خدايا با خسي
معصيت ورزيده‌ام هفتاد سال
باز نگرفتي ز من روزي نوال
نيست كسب امروز مهمان توم
چنگ بهر تو زنم كان توم
چنگ را برداشت و شد الله‌جو
سوي گورستان يثرب آه‌گو
گفت خواهم از حق ابريشم‌بها
كو به نيكويي پذيرد قلبها
چونك زد بسيار و گريان سر نهاد
چنگ بالين كرد و بر گوري فتاد
خواب بردش مرغ جانش از حبس رست
چنگ و چنگي را رها كرد و بجست
گشت آزاد از تن و رنج جهان
در جهان ساده و صحراي جان
جان او آنجا سرايان ماجرا
كاندرين جا گر بماندندي مرا
خوش بدي جانم درين باغ و بهار
مست اين صحرا و غيبي لاله‌زار
بي پر و بي پا سفر مي‌كردمي
بي لب و دندان شكر مي‌خوردمي
ذكر و فكري فارغ از رنج دماغ
كردمي با ساكنان چرخ لاغ
چشم بسته عالمي مي‌ديدمي
ورد و ريحان بي كفي مي‌چيدمي
مرغ آبي غرق درياي عسل
عين ايوبي شراب و مغتسل
كه بدو ايوب از پا تا به فرق
پاك شد از رنجها چون نور شرق
مثنوي در حجم گر بودي چو چرخ
در نگنجيدي درو زين نيم برخ
كان زمين و آسمان بس فراخ
كرد از تنگي دلم را شاخ شاخ
وين جهاني كاندرين خوابم نمود
از گشايش پر و بالم را گشود
اين جهان و راهش ار پيدا بدي
كم كسي يك لحظه‌اي آنجا بدي
امر مي‌آمد كه نه طامع مشو
چون ز پايت خار بيرون شد برو
مول مولي مي‌زد آنجا جان او
در فضاي رحمت و احسان او


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد