بخش ۱۰۷ - بقيهٔ قصهٔ مطرب

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۰۷ - بقيهٔ قصهٔ مطرب

۳۵ بازديد


باز گرد و حال مطرب گوش‌دار
زانك عاجز گشت مطرب ز انتظار
بانگ آمد مر عمر را كاي عمر
بندهٔ ما را ز حاجت باز خر
بنده‌اي داريم خاص و محترم
سوي گورستان تو رنجه كن قدم
اي عمر بر جه ز بيت المال عام
هفتصد دينار در كف نه تمام
پيش او بر كاي تو ما را اختيار
اين قدر بستان كنون معذور دار
اين قدر از بهر ابريشم‌بها
خرج كن چون خرج شد اينجا بيا
پس عمر زان هيبت آواز جست
تا ميان را بهر اين خدمت ببست
سوي گورستان عمر بنهاد رو
در بغل هميان دوان در جست و جو
گرد گورستان دوانه شد بسي
غير آن پير او نديد آنجا كسي
گفت اين نبود دگر باره دويد
مانده گشت و غير آن پير او نديد
گفت حق فرمود ما را بنده‌ايست
صافي و شايسته و فرخنده‌ايست
پير چنگي كي بود خاص خدا
حبذا اي سر پنهان حبذا
بار ديگر گرد گورستان بگشت
همچو آن شير شكاري گرد دشت
چون يقين گشتش كه غير پير نيست
گفت در ظلمت دل روشن بسيست
آمد او با صد ادب آنجا نشست
بر عمر عطسه فتاد و پير جست
مر عمر را ديد ماند اندر شگفت
عزم رفتن كرد و لرزيدن گرفت
گفت در باطن خدايا از تو داد
محتسب بر پيركي چنگي فتاد
چون نظر اندر رخ آن پير كرد
ديد او را شرمسار و روي‌زرد
پس عمر گفتش مترس از من مرم
كت بشارتها ز حق آورده‌ام
چند يزدان مدحت خوي تو كرد
تا عمر را عاشق روي تو كرد
پيش من بنشين و مهجوري مساز
تا بگوشت گويم از اقبال راز
حق سلامت مي‌كند مي‌پرسدت
چوني از رنج و غمان بي‌حدت
نك قراضهٔ چند ابريشم‌بها
خرج كن اين را و باز اينجا بيا
پير لرزان گشت چون اين را شنيد
دست مي‌خاييد و بر خود مي‌طپيد
بانگ مي‌زد كاي خداي بي‌نظير
بس كه از شرم آب شد بيچاره پير
چون بسي بگريست و از حد رفت درد
چنگ را زد بر زمين و خرد كرد
گفت اي بوده حجابم از اله
اي مرا تو راه‌زن از شاه‌راه
اي بخورده خون من هفتاد سال
اي ز تو رويم سيه پيش كمال
اي خداي با عطاي با وفا
رحم كن بر عمر رفته در جفا
داد حق عمري كه هر روزي از آن
كس نداند قيمت آن در جهان
خرج كردم عمر خود را دم بدم
در دميدم جمله را در زير و بم
آه كز ياد ره و پردهٔ عراق
رفت از يادم دم تلخ فراق
واي كز تري زير افكند خرد
خشك شد كشت دل من دل بمرد
واي كز آواز اين بيست و چهار
كاروان بگذشت و بيگه شد نهار
اي خدا فرياد زين فريادخواه
داد خواهم نه ز كس زين دادخواه
داد خود از كس نيابم جز مگر
زانك او از من بمن نزديكتر
كين مني از وي رسد دم دم مرا
پس ورا بينم چو اين شد كم مرا
همچو آن كو با تو باشد زرشمر
سوي او داري نه سوي خود نظر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد