بخش ۱۱۲ - مغرور شدن مريدان محتاج به مدعيان مزور

۳۹ بازديد


بهر اين گفتند دانايان بفن
ميهمان محسنان بايد شدن
تو مريد و ميهمان آن كسي
كو ستاند حاصلت را از خسي
نيست چيره چون ترا چيره كند
نور ندهد مر ترا تيره كند
چون ورا نوري نبود اندر قران
نور كي يابند از وي ديگران
همچو اعمش كو كند داروي چشم
چه كشد در چشمها الا كه يشم
حال ما اينست در فقر و عنا
هيچ مهماني مبا مغرور ما
قحط ده سال ار نديدي در صور
چشمها بگشا و اندر ما نگر
ظاهر ما چون درون مدعي
در دلش ظلمت زبانش شعشعي
از خدا بويي نه او را نه اثر
دعويش افزون ز شيث و بوالبشر
ديو ننموده ورا هم نقش خويش
او همي‌گويد ز ابداليم بيش
حرف درويشان بدزديده بسي
تا گمان آيد كه هست او خود كسي
خرده گيرد در سخن بر بايزيد
ننگ دارد از درون او يزيد
بي‌نوا از نان و خوان آسمان
پيش او ننداخت حق يك استخوان
او ندا كرده كه خوان بنهاده‌ام
نايب حقم خليفه‌زاده‌ام
الصلا ساده‌دلان پيچ پيچ
تا خوريد از خوان جودم سير هيچ
سالها بر وعدهٔ فردا كسان
گرد آن در گشته فردا نارسان
دير بايد تا كه سر آدمي
آشكارا گردد از بيش و كمي
زير ديوار بدن گنجست يا
خانهٔ مارست و مور و اژدها
چونك پيدا گشت كو چيزي نبود
عمر طالب رفت آگاهي چه سود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد