بخش ۱۱۶ - نصيحت كردن مرد مر زن را

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۱۶ - نصيحت كردن مرد مر زن را

۳۴ بازديد


گفت اي زن تو زني يا بوالحزن
فقر فخر آمد مرا بر سر مزن
مال و زر سر را بود همچون كلاه
كل بود او كز كله سازد پناه
آنك زلف جعد و رعنا باشدش
چون كلاهش رفت خوشتر آيدش
مرد حق باشد بمانند بصر
پس برهنه به كه پوشيده نظر
وقت عرضه كردن آن برده‌فروش
بر كند از بنده جامهٔ عيب‌پوش
ور بود عيبي برهنه‌ش كي كند
بل بجامه خدعه‌اي با وي كند
گويد اي شرمنده است از نيك و بد
از برهنه كردن او از تو رمد
خواجه در عيبست غرقه تا به گوش
خواجه را مالست و مالش عيب‌پوش
كز طمع عيبش نبيند طامعي
گشت دلها را طمعها جامعي
ور گدا گويد سخن چون زر كان
ره نيابد كالهٔ او در دكان
كار درويشي وراي فهم تست
سوي درويشي بمنگر سست سست
زانك درويشان وراي ملك و مال
روزيي دارند ژرف از ذوالجلال
حق تعالي عادلست و عادلان
كي كنند استم‌گري بر بي‌دلان
آن يكي را نعمت و كالا دهند
وين دگر را بر سر آتش نهند
آتشش سوزا كه دارد اين گمان
بر خدا و خالق هر دو جهان
فقر فخري از گزافست و مجاز
نه هزاران عز پنهانست و ناز
از غضب بر من لقبها راندي
يارگير و مارگيرم خواندي
گر بگيرم بركنم دندان مار
تاش از سر كوفتن نبود ضرار
زانك آن دندان عدو جان اوست
من عدو را مي‌كنم زين علم دوست
از طمع هرگز نخوانم من فسون
اين طمع را كرده‌ام من سرنگون
حاش لله طمع من از خلق نيست
از قناعت در دل من عالميست
بر سر امرودبن بيني چنان
زان فرود آ تا نماند آن گمان
چون كه بر گردي تو سرگشته شوي
خانه را گردنده بيني و آن توي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد