بخش ۱۱۸ - مراعات كردن زن شوهر را و استغفار كردن از گفتهٔ خويش

۳۷ بازديد


زن چو ديد او را كه تند و توسنست
گشت گريان گريه خود دام زنست
گفت از تو كي چنين پنداشتم
از تو من اوميد ديگر داشتم
زن در آمد ازطريق نيستي
گفت من خاك شماام ني ستي
جسم و جان و هرچه هستم آن تست
حكم و فرمان جملگي فرمان تست
گر ز درويشي دلم از صبر جست
بهر خويشم نيست آن بهر تو است
تو مرا در دردها بودي دوا
من نمي‌خواهم كه باشي بي‌نوا
جان تو كز بهر خويشم نيست اين
از براي تستم اين ناله و حنين
خويش من والله كه بهر خويش تو
هر نفس خواهد كه ميرد پيش تو
كاش جانت كش روان من فدا
از ضمير جان من واقف بدي
چون تو با من اين چنين بودي بظن
هم ز جان بيزار گشتم هم ز تن
خاك را بر سيم و زر كرديم چون
تو چنيني با من اي جان را سكون
تو كه در جان و دلم جا مي‌كني
زين قدر از من تبرا مي‌كني
تو تبرا كن كه هستت دستگاه
اي تبراي ترا جان عذرخواه
ياد مي‌كن آن زماني را كه من
چون صنم بودم تو بودي چون شمن
بنده بر وفق تو دل افروختست
هرچه گويي پخت گويد سوختست
من سپاناخ تو با هرچم پزي
يا ترش‌با يا كه شيرين مي‌سزي
كفر گفتم نك بايمان آمدم
پيش حكمت از سر جان آمدم
خوي شاهانهٔ ترا نشناختم
پيش تو گستاخ خر در تاختم
چون ز عفو تو چراغي ساختم
توبه كردم اعتراض انداختم
مي‌نهم پيش تو شمشير و كفن
مي‌كشم پيش تو گردن را بزن
از فراق تلخ مي‌گويي سخن
هر چه خواهي كن وليكن اين مكن
در تو از من عذرخواهي هست سر
با تو بي من او شفيعي مستمر
عذر خواهم در درونت خلق تست
ز اعتماد او دل من جرم جست
رحم كن پنهان ز خود اي خشمگين
اي كه خلقت به ز صد من انگبين
زين نسق مي‌گفت با لطف و گشاد
در ميانه گريه‌اي بر وي فتاد
گريه چون از حد گذشت و هاي هاي
زو كه بي گريه بد او خود دلرباي
شد از آن باران يكي برقي پديد
زد شراري در دل مرد وحيد
آنك بندهٔ روي خوبش بود مرد
چون بود چون بندگي آغاز كرد
آنك از كبرش دلت لرزان بود
چون شوي چون پيش تو گريان شود
آنك از نازش دل و جان خون بود
چونك آيد در نياز او چون بود
آنك در جور و جفااش دام ماست
عذر ما چه بود چو او در عذر خاست
زين للناس حق آراستست
زانچ حق آراست چون دانند جست
چون پي يسكن اليهاش آفريد
كي تواند آدم از حوا بريد
رستم زال ار بود وز حمزه بيش
هست در فرمان اسير زال خويش
آنك عالم مست گفتش آمدي
كلميني يا حميرا مي‌زدي
آب غالب شد بر آتش از لهيب
زآتش او جوشد چو باشد در حجيب
چونك ديگي حايل آمد هر دو را
نيست كرد آن آب را كردش هوا
ظاهرا بر زن چو آب ار غالبي
باطنا مغلوب و زن را طالبي
اين چنين خاصيتي در آدميست
مهر حيوان را كمست آن از كميست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد