بخش ۱۲۸ - تعيين كردن زن طريق طلب روزي كدخداي خود را و قبول كردن او

۳۴ بازديد


گفت زن يك آفتابي تافتست
عالمي زو روشنايي يافتست
نايب رحمان خليفهٔ كردگار
شهر بغدادست از وي چون بهار
گر بپيوندي بدان شه شه شوي
سوي هر ادبير تا كي مي‌روي
همنشيني با شهان چون كيمياست
چون نظرشان كيميايي خود كجاست
چشم احمد بر ابوبكري زده
او ز يك تصديق صديق آمده
گفت من شه را پذيرا چون شوم
بي بهانه سوي او من چون روم
نسبتي بايد مرا يا حيلتي
هيچ پيشه راست شد بي‌آلتي
همچو مجنوني كه بشنيد از يكي
كه مرض آمد به ليلي اندكي
گفت آوه بي بهانه چون روم
ور بمانم از عيادت چون شوم
ليتني كنت طبيبا حاذقا
كنت امشي نحو ليلي سابقا
قل تعالوا گفت حق ما را بدان
تا بود شرم‌اشكني ما را نشان
شب‌پران را گر نظر و آلت بدي
روزشان جولان و خوش حالت بدي
گفت چون شاه كرم ميدان رود
عين هر بي‌آلتي آلت شود
زانك آلت دعوي است و هستي است
كار در بي‌آلتي و پستي است
گفت كي بي‌آلتي سودا كنم
تا نه من بي‌آلتي پيدا كنم
پس گواهي بايدم بر مفلسي
تا مرا رحمي كند شاه غني
تو گواهي غير گفت و گو و رنگ
وا نما تا رحم آرد شاه شنگ
كين گواهي كه ز گفت و رنگ بد
نزد آن قاضي القضاة آن جرح شد
صدق مي‌خواهد گواه حال او
تا بتابد نور او بي قال او


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد