بخش ۱۲۹ - هديه بردن عرب سبوي آب باران از ميان باديه سوي بغداد

۳۳ بازديد


گفت زن صدق آن بود كز بود خويش
پاك برخيزي تو از مجهود خويش
آب بارانست ما را در سبو
ملكت و سرمايه و اسباب تو
اين سبوي آب را بردار و رو
هديه ساز و پيش شاهنشاه شو
گو كه ما را غير اين اسباب نيست
در مفازه هيچ به زين آب نيست
گر خزينه‌ش پر متاع فاخرست
اين چنين آبش نباشد نادرست
چيست آن كوزه تن محصور ما
اندرو آب حواس شور ما
اي خداوند اين خم و كوزهٔ مرا
در پذير از فضل الله اشتري
كوزه‌اي با پنج لولهٔ پنج حس
پاك دار اين آب را از هر نجس
تا شود زين كوزه منفذ سوي بحر
تا بگيرد كوزهٔ من خوي بحر
تا چو هديه پيش سلطانش بري
پاك بيند باشدش شه مشتري
بي‌نهايت گردد آبش بعد از آن
پر شود از كوزهٔ من صد جهان
لوله‌ها بر بند و پر دارش ز خم
گفت غضوا عن هوا ابصاركم
ريش او پر باد كين هديه كراست
لايق چون او شهي اينست راست
زن نمي‌دانست كانجا برگذر
هست جاري دجله‌اي همچون شكر
در ميان شهر چون دريا روان
پر ز كشتيها و شست ماهيان
رو بر سلطان و كار و بار بين
حس تجري تحتها الانهار بين
اين چنين حسها و ادراكات ما
قطره‌اي باشد در آن نهر صفا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد