بخش ۱۳۰ - در نمد دوختن زن عرب سبوي آب باران را و مهر نهادن بر وي از غايت اعتقاد عرب

۳۴ بازديد


مرد گفت آري سبو را سر ببند
هين كه اين هديه‌ست ما را سودمند
در نمد در دوز تو اين كوزه را
تا گشايد شه بهديه روزه را
كين چنين اندر همه آفاق نيست
جز رحيق و مايهٔ اذواق نيست
زانك ايشان ز آبهاي تلخ و شور
دايما پر علت‌اند و نيم‌كور
مرغ كاب شور باشد مسكنش
او چه داند جاي آب روشنش
اي كه اندر چشمهٔ شورست جاث
تو چه داني شط و جيحون و فرات
اي تو نارسته ازين فاني رباط
تو چه داني محو و سكر و انبساط
ور بداني نقلت از اب و جدست
پيش تو اين نامها چون ابجدست
ابجد و هوز چه فاش است و پديد
بر همه طفلان و معني بس بعيد
پس سبو برداشت آن مرد عرب
در سفر شد مي‌كشيدش روز و شب
بر سبو لرزان بد از آفات دهر
هم كشيدش از بيابان تا به شهر
زن مصلا باز كرده از نياز
رب سلم ورد كرده در نماز
كه نگه‌دار آب ما را از خسان
يا رب آن گوهر بدان دريا رسان
گرچه شويم آگهست و پر فنست
ليك گوهر را هزاران دشمنست
خود چه باشد گوهر آب كوثرست
قطره‌اي زينست كاصل گوهرست
از دعاهاي زن و زاري او
وز غم مرد و گران‌باري او
سالم از دزدان و از آسيب سنگ
برد تا دار الخلافه بي‌درنگ
ديد درگاهي پر از انعامها
اهل حاجت گستريده دامها
دم بدم هر سوي صاحب‌حاجتي
يافته زان در عطا و خلعتي
بهر گبر و مؤمن و زيبا و زشت
همچو خورشيد و مطر ني چون بهشت
ديد قومي درنظر آراسته
قوم ديگر منتظر بر خاسته
خاص و عامه از سليمان تا بمور
زنده گشته چون جهان از نفخ صور
اهل صورت در جواهر بافته
اهل معني بحر معني يافته
آنك بي همت چه با همت شده
وانك با همت چه با نعمت شده


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد