بخش ۱۶۷ - گفتن پيغامبر صلي الله عليه و سلم به گوش ركابدار امير المومنين

۳۵ بازديد
 

من چنان مردم كه بر خوني خويش
نوش لطف من نشد در قهر نيش
گفت پيغامبر به گوش چاكرم
كو برد روزي ز گردن اين سرم
كرد آگه آن رسول از وحي دوست
كه هلاكم عاقبت بر دست اوست
او همي‌گويد بكش پيشين مرا
تا نيايد از من اين منكر خطا
من همي‌گويم چو مرگ من ز تست
با قضا من چون توانم حيله جست
او همي‌افتد به پيشم كاي كريم
مر مرا كن از براي حق دو نيم
تا نه آيد بر من اين انجام بد
تا نسوزد جان من بر جان خود
من همي گويم برو جف القلم
زان قلم بس سرنگون گردد علم
هيچ بغضي نيست در جانم ز تو
زانك اين را من نمي‌دانم ز تو
آلت حقي تو فاعل دست حق
چون زنم بر آلت حق طعن و دق
گفت او پس آن قصاص از بهر چيست
گفت هم از حق و آن سر خفيست
گر كند بر فعل خود او اعتراض
ز اعتراض خود بروياند رياض
اعتراض او را رسد بر فعل خود
زانك در قهرست و در لطف او احد
اندرين شهر حوادث مير اوست
در ممالك مالك تدبير اوست
آلت خود را اگر او بشكند
آن شكسته گشته را نيكو كند
رمز ننسخ آية او ننسها
نات خيرا در عقب مي‌دان مها
هر شريعت را كه حق منسوخ كرد
او گيا برد و عوض آورد ورد
شب كند منسوخ شغل روز را
بين جمادي خرد افروز را
باز شب منسوخ شد از نور روز
تا جمادي سوخت زان آتش‌فروز
گرچه ظلمت آمد آن نوم و سبات
نه درون ظلمتست آب حيات
نه در آن ظلمت خردها تازه شد
سكته‌اي سرمايهٔ آوازه شد
كه ز ضدها ضدها آمد پديد
در سويدا روشنايي آفريد
جنگ پيغامبر مدار صلح شد
صلح اين آخر زمان زان جنگ بد
صد هزاران سر بريد آن دلستان
تا امان يابد سر اهل جهان
باغبان زان مي‌برد شاخ مضر
تا بيابد نخل قامتها و بر
مي‌كند از باغ دانا آن حشيش
تا نمايد باغ و ميوه خرميش
مي‌كند دندان بد را آن طبيب
تا رهد از درد و بيماري حبيب
پس زيادتها درون نقصهاست
مر شهيدان را حيات اندر فناست
چون بريده گشت حلق رزق‌خوار
يرزقون فرحين شد گوار
حلق حيوان چون بريده شد بعدل
حلق انسان رست و افزونيد فضل
حلق انسان چون ببرد هين ببين
تا چه زايد كن قياس آن برين
حلق ثالث زايد و تيمار او
شربت حق باشد و انوار او
حلق ببريده خورد شربت ولي
حلق از لا رسته مرده در بلي
بس كن اي دون‌همت كوته‌بنان
تا كيت باشد حيات جان به نان
زان نداري ميوه‌اي مانند بيد
كب رو بردي پي نان سپيد
گر ندارد صبر زين نان جان حس
كيميا را گير و زر گردان تو مس
جامه‌شويي كرد خواهي اي فلان
رو مگردان از محلهٔ گازران
گرچه نان بشكست مر روزهٔ ترا
در شكسته‌بند پيچ و برتر آ
چون شكسته‌بند آمد دست او
پس رفو باشد يقين اشكست او
گر تو آن را بشكني گويد بيا
تو درستش كن نداري دست و پا
پس شكستن حق او باشد كه او
مر شكسته گشته را داند رفو
آنك داند دوخت او داند دريد
هر چه را بفروخت نيكوتر خريد
خانه را ويران كند زير و زبر
پس بيك ساعت كند معمورتر
گر يكي سر را ببرد از بدن
صد هزاران سر بر آرد در زمن
گر نفرمودي قصاصي بر جنات
يا نگفتي في القصاص آمد حيات
خود كه را زهره بدي تا او ز خود
بر اسير حكم حق تيغي زند
زانك داند هر كه چشمش را گشود
كان كشنده سخرهٔ تقدير بود
هر كه را آن حكم بر سر آمدي
بر سر فرزند هم تيغي زدي
رو بترس و طعنه كم زن بر بدان
پيش دام حكم عجز خود بدان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد