بخش ۱۶۸ - تعجب كردن آدم عليه‌السلام از ضلالت ابليس لعين و عجب آوردن

۳۷ بازديد


چشم آدم بر بليسي كو شقي‌ست
از حقارت وز زيافت بنگريست
خويش‌بيني كرد و آمد خودگزين
خنده زد بر كار ابليس لعين
بانگ بر زد غيرت حق كاي صفي
تو نمي‌داني ز اسرار خفي
پوستين را بازگونه گر كند
كوه را از بيخ و از بن بركند
پردهٔ صد آدم آن دم بر درد
صد بليس نو مسلمان آورد
گفت آدم توبه كردم زين نظر
اين چنين گستاخ ننديشم دگر
يا غياث المستغيثين اهدنا
لا افتخار بالعلوم و الغني
لا تزغ قلبا هديت بالكرم
واصرف السؤ الذي خط القلم
بگذران از جان ما سؤ القضا
وامبر ما را ز اخوان صفا
تلخ‌تر از فرقت تو هيچ نيست
بي پناهت غير پيچاپيچ نيست
رخت ما هم رخت ما را راه‌زن
جسم ما مر جان ما را جامه كن
دست ما چون پاي ما را مي‌خورد
بي امان تو كسي جان چون برد
ور برد جان زين خطرهاي عظيم
برده باشد مايهٔ ادبار و بيم
زانك جان چون واصل جانان نبود
تا ابد با خويش كورست و كبود
چون تو ندهي راه جان خود برده گير
جان كه بي تو زنده باشد مرده گير
گر تو طعنه مي‌زني بر بندگان
مر ترا آن مي‌رسد اي كامران
ور تو ماه و مهر را گويي جفا
ور تو قد سرو را گويي دوتا
ور تو چرخ و عرش را خواني حقير
ور تو كان و بحر را گويي فقير
آن بنسبت با كمال تو رواست
ملك اكمال فناها مر تراست
كه تو پاكي از خطر وز نيستي
نيستان را موجد و مغنيستي
آنك رويانيد داند سوختن
زانك چون بدريد داند دوختن
مي‌بسوزد هر خزان مر باغ را
باز روياند گل صباغ را
كاي بسوزيده برون آ تازه شو
بار ديگر خوب و خوب‌آوازه شو
چشم نرگس كور شد بازش بساخت
حلق ني ببريد و بازش خود نواخت
ما چو مصنوعيم و صانع نيستيم
جز زبون و جز كه قانع نيستيم
ما همه نفسي و نفسي مي‌زنيم
گر نخواهي ما همه آهرمنيم
زان ز آهرمن رهيدستيم ما
كه خريدي جان ما را از عمي
تو عصاكش هر كرا كه زندگيست
بي عصا و بي عصاكش كور چيست
غير تو هر چه خوشست و ناخوشست
آدمي سوزست و عين آتشست
هر كه را آتش پناه و پشت شد
هم مجوسي گشت و هم زردشت شد
كل شيء ما خلا الله باطل
ان فضل الله غيم هاطل


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد