بخش ۱۶۹ - بازگشتن به حكايت علي كرم الله وجهه و مسامحت كردن او با خوني خويش

۳۴ بازديد


باز رو سوي علي و خونيش
وان كرم با خوني و افزونيش
گفت دشمن را همي‌بينم به چشم
روز و شب بر وي ندارم هيچ خشم
زانك مرگم همچو من خوش آمدست
مرگ من در بعث چنگ اندر زدست
مرگ بي مرگي بود ما را حلال
برگ بي برگي بود ما را نوال
ظاهرش مرگ و به باطن زندگي
ظاهرش ابتر نهان پايندگي
در رحم زادن جنين را رفتنست
در جهان او را ز نو بشكفتنست
چون مرا سوي اجل عشق و هواست
نهي لا تلقوا بايديكم مراست
زانك نهي از دانهٔ شيرين بود
تلخ را خود نهي حاجت كي شود
دانه‌اي كش تلخ باشد مغز و پوست
تلخي و مكروهيش خود نهي اوست
دانهٔ مردن مرا شيرين شدست
بل هم احياء پي من آمدست
اقتلوني يا ثقاتي لائما
ان في قتلي حياتي دائما
ان في موتي حياتي يا فتي
كم افارق موطني حتي متي
فرقتي لو لم تكن في ذا السكون
لم يقل انا اليه راجعون
راجع آن باشد كه باز آيد به شهر
سوي وحدت آيد از تفريق دهر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد