بخش ۵۳ - حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵۳ - حكايت

۳۵ بازديد


خانه‌اي نو ساخت روزي نو مريد
پير آمد خانهٔ او را بديد
گفت شيخ آن نو مريد خويش را
امتحان كرد آن نكو انديش را
روزن از بهر چه كردي اي رفيق
گفت تا نور اندر آيد زين طريق
گفت آن فرعست اين بايد نياز
تا ازين ره بشنوي بانگ نماز
بايزيد اندر سفر جستي بسي
تا بيابد خضر وقت خود كسي
ديد پيري با قدي همچون هلال
ديد در وي فر و گفتار رجال
ديده نابينا و دل چون آفتاب
همچو پيلي ديده هندستان به خواب
چشم بسته خفته بيند صد طرب
چون گشايد آن نبيند اي عجب
بس عجب در خواب روشن مي‌شود
دل درون خواب روزن مي‌شود
آنك بيدارست و بيند خواب خوش
عارفست او خاك او در ديده‌كش
پيش او بنشست و مي‌پرسيد حال
يافتش درويش و هم صاحب‌عيال
گفت عزم تو كجا اي بايزيد
رخت غربت را كجا خواهي كشيد
گفت قصد كعبه دارم از پگه
گفت هين با خود چه داري زاد ره
گفت دارم از درم نقره دويست
نك ببسته سخت بر گوشهٔ رديست
گفت طوفي كن بگردم هفت بار
وين نكوتر از طواف حج شمار
و آن درمها پيش من نه اي جواد
دان كه حج كردي و حاصل شد مراد
عمره كردي عمر باقي يافتي
صاف گشتي بر صفا بشتافتي
حق آن حقي كه جانت ديده است
كه مرا بر بيت خود بگزيده است
كعبه هرچندي كه خانهٔ بر اوست
خلقت من نيز خانهٔ سر اوست
تا بكرد آن خانه را در وي نرفت
واندرين خانه بجز آن حي نرفت
چون مرا ديدي خدا را ديده‌اي
گرد كعبهٔ صدق بر گرديده‌اي
خدمت من طاعت و حمد خداست
تا نپنداري كه حق از من جداست
چشم نيكو باز كن در من نگر
تا ببيني نور حق اندر بشر
بايزيد آن نكته‌ها را هوش داشت
همچو زرين حلقه‌اش در گوش داشت
آمد از وي بايزيد اندر مزيد
منتهي در منتها آخر رسيد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد