بخش ۵۴ - دانستن پيغامبر عليه السلام كي سبب رنجوري آن شخص

۳۳ بازديد


چون پيمبر ديد آن بيمار را
خوش نوازش كرد يار غار را
زنده شد او چون پيمبر را بديد
گوييا آن دم مر او را آفريد
گفت بيماري مرا اين بخت داد
كآمد اين سلطان بر من بامداد
تا مرا صحت رسيد و عافيت
از قدوم اين شه بي حاشيت
اي خجسته رنج و بيماري و تب
اي مبارك درد و بيداري شب
نك مرا در پيري از لطف و كرم
حق چنين رنجوريي داد و سقم
درد پشتم داد هم تا من ز خواب
بر جهم هر نيمشب لا بد شتاب
تا نخسپم جمله شب چون گاوميش
دردها بخشيد حق از لطف خويش
زين شكست آن رحم شاهان جوش كرد
دوزخ از تهديد من خاموش كرد
رنج گنج آمد كه رحمتها دروست
مغز تازه شد چو بخراشيد پوست
اي برادر موضع تاريك و سرد
صبر كردن بر غم و سستي و درد
چشمهٔ حيوان و جام مستي است
كان بلنديها همه در پستي است
آن بهاران مضمرست اندر خزان
در بهارست آن خزان مگريز از آن
همره غم باش و با وحشت بساز
مي‌طلب در مرگ خود عمر دراز
آنچ گويد نفس تو كاينجا بدست
مشنوش چون كار او ضد آمدست
تو خلافش كن كه از پيغامبران
اين چنين آمد وصيت در جهان
مشورت در كارها واجب شود
تا پشيماني در آخر كم بود
حيله‌ها كردند بسيار انبيا
تا كه گردان شد برين سنگ آسيا
نفس مي‌خواهد كه تا ويران كند
خلق را گمراه و سرگردان كند
گفت امت مشورت با كي كنيم
انبيا گفتند با عقل امام
گفت گر كودك در آيد يا زني
كو ندارد عقل و راي روشني
گفت با او مشورت كن وانچ گفت
تو خلاف آن كن و در راه افت
نفس خود را زن شناس از زن بتر
زانك زن جزويست نفست كل شر
مشورت با نفس خود گر مي‌كني
هرچه گويد كن خلاف آن دني
گر نماز و روزه مي‌فرمايدت
نفس مكارست مكري زايدت
مشورت با نفس خويش اندر فعال
هرچه گويد عكس آن باشد كمال
برنيايي با وي و استيز او
رو بر ياري بگير آميز او
عقل قوت گيرد از عقل دگر
نيشكر كامل شود از نيشكر
من ز مكر نفس ديدم چيزها
كو برد از سحر خود تمييزها
وعده‌ها بدهد ترا تازه به دست
كه هزاران بار آنها را شكست
عمر اگر صد سال خود مهلت دهد
اوت هر روزي بهانهٔ نو نهد
گرم گويد وعده‌هاي سرد را
جادوي مردي ببندد مرد را
اي ضياء الحق حسام الدين بيا
كه نرويد بي تو از شوره گيا
از فلك آويخته شد پرده‌اي
از پي نفرين دل آزرده‌اي
اين قضا را هم قضا داند علاج
عقل خلقان در قضا گيجست گيج
اژدها گشتست آن مار سياه
آنك كرمي بود افتاده به راه
اژدها و مار اندر دست تو
شد عصا اي جان موسي مست تو
حكم خذها لا تخف دادت خدا
تا به دستت اژدها گردد عصا
هين يد بيضا نما اي پادشاه
صبح نو بگشا ز شبهاي سياه
دوزخي افروخت بر وي دم فسون
اي دم تو از دم دريا فزون
بحر مكارست بنموده كفي
دوزخست از مكر بنموده تفي
زان نمايد مختصر در چشم تو
تا زبون بينيش جنبد خشم تو
همچنانك لشكر انبوه بود
مر پيمبر را به چشم اندك نمود
تا بريشان زد پيمبر بي خطر
ور فزون ديدي از آن كردي حذر
آن عنايت بود و اهل آن بدي
احمدا ورنه تو بد دل مي‌شدي
كم نمود او را و اصحاب ورا
آن جهاد ظاهر و باطن خدا
تا ميسر كرد يسري را برو
تا ز عسري او بگردانيد رو
كم نمودن مر ورا پيروز بود
كه حقش يار و طريق‌آموز بود
آنك حق پشتش نباشد از ظفر
واي اگر گربه‌ش نمايد شير نر
واي اگر صد را يكي بيند ز دور
تا به چالش اندر آيد از غرور
زان نمايد ذوالفقاري حربه‌اي
زان نمايد شير نر چون گربه‌اي
تا دلير اندر فتد احمق به جنگ
واندر آردشان بدين حيلت به چنگ
تا به پاي خويش باشند آمده
آن فليوان جانب آتشكده
كاه برگي مي‌نمايد تا تو زود
پف كني كو را براني از وجود
هين كه آن كه كوهها بر كنده است
زو جهان گريان و او در خنده است
مي‌نمايد تا بكعب اين آب جو
صد چو عاج ابن عنق شد غرق او
مي‌نمايد موج خونش تل مشك
مي‌نمايد قعر دريا خاك خشك
خشك ديد آن بحر را فرعون كور
تا درو راند از سر مردي و زور
چون در آيد در تك دريا بود
ديدهٔ فرعون كي بينا بود
ديده بينا از لقاي حق شود
حق كجا همراز هر احمق شود
قند بيند خود شود زهر قتول
راه بيند خود بود آن بانگ غول
اي فلك در فتنهٔ آخر زمان
تيز مي‌گردي بده آخر زمان
خنجر تيزي تو اندر قصد ما
نيش زهرآلوده‌اي در فصد ما
اي فلك از رحم حق آموز رحم
بر دل موران مزن چون مار زخم
حق آنك چرخهٔ چرخ ترا
كرد گردان بر فراز اين سرا
كه دگرگون گردي و رحمت كني
پيش از آن كه بيخ ما را بر كني
حق آنك دايگي كردي نخست
تا نهال ما ز آب و خاك رست
حق آن شه كه ترا صاف آفريد
كرد چندان مشعله در تو پديد
آنچنان معمور و باقي داشتت
تا كه دهري از ازل پنداشتت
شكر دانستيم آغاز ترا
انبيا گفتند آن راز ترا
آدمي داند كه خانه حادثست
عنكبوتي نه كه در وي عابشست
پشه كي داند كه اين باغ از كيست
كو بهاران زاد و مرگش در ديست
كرم كاندر چوب زايد سست‌حال
كي بداند چوب را وقت نهال
ور بداند كرم از ماهيتش
عقل باشد كرم باشد صورتش
عقل خود را مي‌نمايد رنگها
چون پري دورست از آن فرسنگها
از ملك بالاست چه جاي پري
تو مگس‌پري بپستي مي‌پري
گرچه عقلت سوي بالا مي‌پرد
مرغ تقليدت بپستي مي‌چرد
علم تقليدي وبال جان ماست
عاريه‌ست و ما نشسته كان ماست
زين خرد جاهل همي بايد شدن
دست در ديوانگي بايد زدن
هرچه بيني سود خود زان مي‌گريز
زهر نوش و آب حيوان را بريز
هر كه بستايد ترا دشنام ده
سود و سرمايه به مفلس وام ده
ايمني بگذار و جاي خوف باش
بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش
آزمودم عقل دور انديش را
بعد ازين ديوانه سازم خويش را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد