بخش ۵۶ - به حيلت در سخن آوردن سايل آن بزرگ را كي خود را ديوانه ساخته بود

۳۵ بازديد


آن يكي مي‌گفت خواهم عاقلي
مشورت آرم بدو در مشكلي
آن يكي گفتش كه اندر شهر ما
نيست عاقل جز كه آن مجنون‌نما
بر نيي گشته سواره نك فلان
مي‌دواند در ميان كودكان
صاحب رايست و آتش‌پاره‌اي
آسمان قدرست و اخترباره‌اي
فر او كروبيان را جان شدست
او درين ديوانگي پنهان شدست
ليك هر ديوانه را جان نشمري
سر منه گوساله را چون سامري
چون وليي آشكارا با تو گفت
صد هزاران غيب و اسرار نهفت
مر ترا آن فهم و آن دانش نبود
وا ندانستي تو سرگين را ز عود
از جنون خود را ولي چون پرده ساخت
مر ورا اي كور كي خواهي شناخت
گر ترا بازست آن ديدهٔ يقين
زير هر سنگي يكي سرهنگ بين
پيش آن چشمي كه باز و رهبرست
هر گليمي را كليمي در برست
مر ولي را هم ولي شهره كند
هر كه را او خواست با بهره كند
كس نداند از خرد او را شناخت
چونك او مر خويش را ديوانه ساخت
چون بدزدد دزد بينايي ز كور
هيچ يابد دزد را او در عبور
كور نشناسد كه دزد او كه بود
گرچه خود بر وي زند دزد عنود
چون گزد سگ كور صاحب‌ژنده را
كي شناسد آن سگ درنده را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد