بخش ۸۳ - شرح فايدهٔ حكايت آن شخص شتر جوينده

۳۹ بازديد


اشتري گم كرده‌اي اي معتمد
هر كسي ز اشتر نشانت مي‌دهد
تو نمي‌داني كه آن اشتر كجاست
ليك داني كين نشانيها خطاست
وانك اشتر گم نكرد او از مري
همچو آن گم كرده جويد اشتري
كه بلي من هم شتر گم كرده‌ام
هر كه يابد اجرتش آورده‌ام
تا در اشتر با تو انبازي كند
بهر طمع اشتر اين بازي كند
او نشان كژ بشناسد ز راست
ليك گفتت آن مقلد را عصاست
هرچه را گويي خطا بود آن نشان
او به تقليد تو مي‌گويد همان
چون نشان راست گويند و شبيه
پس يقين گردد ترا لا ريب فيه
آن شفاي جان رنجورت شود
رنگ روي و صحت و زورت شود
چشم تو روشن شود پايت دوان
جسم تو جان گردد و جانت روان
پس بگويي راست گفتي اي امين
اين نشانيها بلاغ آمد مبين
فيه آيات ثقات بينات
اين براتي باشد و قدر نجات
اين نشان چون داد گويي پيش رو
وقت آهنگست پيش‌آهنگ شو
پي روي تو كنم اي راست‌گو
بوي بردي ز اشترم بنما كه كو
پيش آنكس كه نه صاحب اشتريست
كو درين جست شتر بهر مريست
زين نشان راست نفزودش يقين
جز ز عكس ناقه‌جوي راستين
بوي برد از جد و گرميهاي او
كه گزافه نيست اين هيهاي او
اندرين اشتر نبودش حق ولي
اشتري گم كرده است او هم بلي
طمع ناقهٔ غير روپوشش شده
آنچ ازو گم شد فراموشش شده
هر كجا او مي‌دود اين مي‌دود
از طمع هم‌درد صاحب مي‌شود
كاذبي با صادقي چون شد روان
آن دروغش راستي شد ناگهان
اندر آن صحرا كه آن اشتر شتافت
اشتر خود نيز آن ديگر بيافت
چون بديدش ياد آورد آن خويش
بي طمع شد ز اشتر آن يار و خويش
آن مقلد شد محقق چون بديد
اشتر خود را كه آنجا مي‌چريد
او طلب‌كار شتر آن لحظه گشت
مي‌نجستش تا نديد او را بدشت
بعد از آن تنهاروي آغاز كرد
چشم سوي ناقهٔ خود باز كرد
گفت آن صادق مرا بگذاشتي
تا باكنون پاس من مي‌داشتي
گفت تا اكنون فسوسي بوده‌ام
وز طمع در چاپلوسي بوده‌ام
اين زمان هم درد تو گشتم كه من
در طلب از تو جدا گشتم بتن
از تو مي‌دزديدمي وصف شتر
جان من ديد آن خود شد چشم‌پر
تا نيابيدم نبودم طالبش
مس كنون مغلوب شد زر غالبش
سيتم شد همه طاعات شكر
هزل شد فاني و جد اثبات شكر
سيتم چون وسيلت شد بحق
پس مزن بر سيتم هيچ دق
مر ترا صدق تو طالب كرده بود
مر مرا جد و طلب صدقي گشود
صدق تو آورد در جستن ترا
جستنم آورد در صدقي مرا
تخم دولت در زمين مي‌كاشتم
سخره و بيگار مي‌پنداشتم
آن نبد بيگار كسبي بود چست
هر يكي دانه كه كشتم صد برست
دزد سوي خانه‌اي شد زير دست
چون در آمد ديد كان خانهٔ خودست
گرم باش اي سرد تا گرمي رسد
با درشتي ساز تا نرمي رسد
آن دو اشتر نيست آن يك اشترست
تنگ آمد لفظ معني بس پرست
لفظ در معني هميشه نارسان
زان پيمبر گفت قد كل لسان
نطق اصطرلاب باشد در حساب
چه قدر داند ز چرخ و آفتاب
خاصه چرخي كين فلك زو پره‌ايست
آفتاب از آفتابش ذره‌ايست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد