بخش ۸۷ - بيان حال خودپرستان و ناشكران در نعمت وجود انبيا و اوليا عليهم السلام

۳۶ بازديد


هر كه زيشان گفت از عيب و گناه
وز دل چون سنگ وز جان سياه
وز سبك‌داري فرمانهاي او
وز فراغت از غم فرداي او
وز هوس وز عشق اين دنياي دون
چون زنان مر نفس را بودن زبون
وان فرار از نكته‌هاي ناصحان
وان رميدن از لقاي صالحان
با دل و با اهل دل بيگانگي
با شهان تزوير و روبه‌شانگي
سير چشمان را گدا پنداشتن
از حسدشان خفيه دشمن داشتن
گر پذيرد چيز تو گويي گداست
ورنه گويي زرق و مكرست و دغاست
گر در آميزد تو گويي طامعست
ورني گويي در تكبر مولعست
يا منافق‌وار عذر آري كه من
مانده‌ام در نفقهٔ فرزند و زن
نه مرا پرواي سر خاريدنست
نه مرا پرواي دين ورزيدنست
اي فلان ما را بهمت ياد دار
تا شويم از اوليا پايان كار
اين سخن ني هم ز درد و سوز گفت
خوابناكي هرزه گفت و باز خفت
هيچ چاره نيست از قوت عيال
از بن دندان كنم كسپ حلال
چه حلال اي گشته از اهل ضلال
غير خون تو نمي‌بينم حلال
از خدا چاره‌ستش و از قوت ني
چاره‌ش است از دين و از طاغوت ني
اي كه صبرت نيست از دنياي دون
صبر چون داري ز نعم الماهدون
اي كه صبرت نيست از ناز و نعيم
صبر چون داري از الله كريم
اي كه صبرت نيست از پاك و پليد
صبر چون داري از آن كين آفريد
كو خليلي كو برون آمد ز غار
گفت هذا رب هان كو كردگار
من نخواهم در دو عالم بنگريست
تا نبينم اين دو مجلس آن كيست
بي تماشاي صفتهاي خدا
گر خورم نان در گلو ماند مرا
چون گوارد لقمه بي ديدار او
بي تماشاي گل و گلزار او
جز بر اوميد خدا زين آب و خور
كي خورد يك لحظه غير گاو و خر
آنك كالانعام بد بل هم اضل
گرچه پر مكرست آن گنده‌بغل
مكر او سرزير و او سرزير شد
روزگارك برد و روزش دير شد
فكرگاهش كند شد عقلش خرف
عمر شد چيزي ندارد چون الف
آنچ مي‌گويد درين انديشه‌ام
آن هم از دستان آن نفسست هم
وآنچ مي‌گويد غفورست و رحيم
نيست آن جز حيلهٔ نفس ليم
اي ز غم مرده كه دست از نان تهيست
چون غفورست و رحيم اين ترس چيست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد