بخش ۸۸ - شكايت گفتن پيرمردي به طبيب از رنجوريها و جواب گفتن طبيب او را

۳۵ بازديد

 

گفت پيري مر طبيبي را كه من
در زحيرم از دماغ خويشتن
گفت از پيريست آن ضعف دماغ
گفت بر چشمم ز ظلمت هست داغ
گفت از پيريست اي شيخ قديم
گفت پشتم درد مي‌آيد عظيم
گفت از پيريست اي شيخ نزار
گفت هر چه مي‌خورم نبود گوار
گفت ضعف معده هم از پيريست
گفت وقت دم مرا دمگيريست
گفت آري انقطاع دم بود
چون رسد پيري دو صد علت شود
گفت اي احمق برين بر دوختي
از طبيبي تو همين آموختي
اي مدمغ عقلت اين دانش نداد
كه خدا هر رنج را درمان نهاد
تو خر احمق ز اندك‌مايگي
بر زمين ماندي ز كوته‌پايگي
پس طبيبش گفت اي عمر تو شصت
اين غضب وين خشم هم از پيريست
چون همه اوصاف و اجزا شد نحيف
خويشتن‌داري و صبرت شد ضعيف
بر نتابد دو سخن زو هي كند
تاب يك جرعه ندارد قي كند
جز مگر پيري كه از حقست مست
در درون او حيات طيبه‌ست
از برون پيرست و در باطن صبي
خود چه چيزست آن ولي و آن نبي
گر نه پيدااند پيش نيك و بد
چيست با ايشان خان را اين حسد
ور نمي‌دانندشان علم اليقين
چيست اين بغض و حيل‌سازي و كين
ور بدانندي جزاي رستخيز
چون زنندي خويش بر شمشير تيز
بر تو مي‌خندد مبين او را چنان
صد قيامت در درونستش نهان
دوزخ و جنت همه اجزاي اوست
هرچه انديشي تو او بالاي اوست
هرچه انديشي پذيراي فناست
آنك در انديشه نايد آن خداست
بر در اين خانه گستاخي ز چيست
گر همي‌دانند كاندر خانه كيست
ابلهان تعظيم مسجد مي‌كنند
در جفاي اهل دل جد مي‌كنند
آن مجازست اين حقيقت اي خران
نيست مسجد جز درون سروران
مسجدي كان اندرون اولياست
سجده‌گاه جمله است آنجا خداست
تا دل اهل دلي نامد به درد
هيچ قرني را خدا رسوا نكرد
قصد جنگ انبيا مي‌داشتند
جسم ديدند آدمي پنداشتند
در تو هست اخلاق آن پيشينيان
چون نمي‌ترسي كه تو باشي همان
آن نشانيها همه چون در تو هست
چون تو زيشاني كجا خواهي برست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد