بخش ۳۷ - حكايت مارگير

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳۷ - حكايت مارگير

۳۶ بازديد


يك حكايت بشنو از تاريخ‌گوي
تا بري زين راز سرپوشيده بوي
مارگيري رفت سوي كوهسار
تا بگيرد او به افسونهاش مار
گر گران و گر شتابنده بود
آنك جويندست يابنده بود
در طلب زن دايما تو هر دو دست
كه طلب در راه نيكو رهبرست
لنگ و لوك و خفته‌شكل و بي‌ادب
سوي او مي‌غيژ و او را مي‌طلب
گه بگفت و گه بخاموشي و گه
بوي كردن گير هر سو بوي شه
گفت آن يعقوب با اولاد خويش
جستن يوسف كنيد از حد بيش
هر حس خود را درين جستن بجد
هر طرف رانيد شكل مستعد
گفت از روح خدا لا تياسوا
همچو گم كرده پسر رو سو بسو
از ره حس دهان پرسان شويد
گوش را بر چار راه آن نهيد
هر كجا بوي خوش آيد بو بريد
سوي آن سر كاشناي آن سريد
هر كجا لطفي ببيني از كسي
سوي اصل لطف ره يابي عسي
اين همه خوشها ز درياييست ژرف
جزو را بگذار و بر كل دار طرف
جنگهاي خلق بهر خوبيست
برگ بي برگي نشان طوبيست
خشمهاي خلق بهر آشتيست
دام راحت دايما بي‌راحتيست
هر زدن بهر نوازش را بود
هر گله از شكر آگه مي‌كند
بوي بر از جزو تا كل اي كريم
بوي بر از ضد تا ضد اي حكيم
جنگها مي آشتي آرد درست
مارگير از بهر ياري مار جست
بهر ياري مار جويد آدمي
غم خورد بهر حريف بي‌غمي
او همي‌جستي يكي ماري شگرف
گرد كوهستان و در ايام برف
اژدهايي مرده ديد آنجا عظيم
كه دلش از شكل او شد پر ز بيم
مارگير اندر زمستان شديد
مار مي‌جست اژدهايي مرده ديد
مارگير از بهر حيراني خلق
مار گيرد اينت ناداني خلق
آدمي كوهيست چون مفتون شود
كوه اندر مار حيران چون شود
خويشتن نشناخت مسكين آدمي
از فزوني آمد و شد در كمي
خويشتن را آدمي ارزان فروخت
بود اطلس خويش بر دلقي بدوخت
صد هزاران مار و كه حيران اوست
او چرا حيران شدست و ماردوست
مارگير آن اژدها را بر گرفت
سوي بغداد آمد از بهر شگفت
اژدهايي چون ستون خانه‌اي
مي‌كشيدش از پي دانگانه‌اي
كاژدهاي مرده‌اي آورده‌ام
در شكارش من جگرها خورده‌ام
او همي مرده گمان بردش وليك
زنده بود و او نديدش نيك نيك
او ز سرماها و برف افسرده بود
زنده بود و شكل مرده مي‌نمود
عالم افسردست و نام او جماد
جامد افسرده بود اي اوستاد
باش تا خورشيد حشر آيد عيان
تا ببيني جنبش جسم جهان
چون عصاي موسي اينجا مار شد
عقل را از ساكنان اخبار شد
پارهٔ خاك ترا چون مرد ساخت
خاكها را جملگي شايد شناخت
مرده زين سو اند و زان سو زنده‌اند
خامش اينجا و آن طرف گوينده‌اند
چون از آن سوشان فرستد سوي ما
آن عصا گردد سوي ما اژدها
كوهها هم لحن داودي كند
جوهر آهن بكف مومي بود
باد حمال سليماني شود
بحر با موسي سخن‌داني شود
ماه با احمد اشارت‌بين شود
نار ابراهيم را نسرين شود
خاك قارون را چو ماري در كشد
استن حنانه آيد در رشد
سنگ بر احمد سلامي مي‌كند
كوه يحيي را پيامي مي‌كند
ما سمعيعيم و بصيريم و خوشيم
با شما نامحرمان ما خامشيم
چون شما سوي جمادي مي‌رويد
محرم جان جمادان چون شويد
از جمادي عالم جانها رويد
غلغل اجزاي عالم بشنويد
فاش تسبيح جمادات آيدت
وسوسهٔ تاويلها نربايدت
چون ندارد جان تو قنديلها
بهر بينش كرده‌اي تاويلها
كه غرض تسبيح ظاهر كي بود
دعوي ديدن خيال غي بود
بلك مر بيننده را ديدار آن
وقت عبرت مي‌كند تسبيح‌خوان
پس چو از تسبيح يادت مي‌دهد
آن دلالت همچو گفتن مي‌بود
اين بود تاويل اهل اعتزال
و آن آنكس كو ندارد نور حال
چون ز حس بيرون نيامد آدمي
باشد از تصوير غيبي اعجمي
اين سخن پايان ندارد مارگير
مي‌كشيد آن مار را با صد زحير
تا به بغداد آمد آن هنگامه‌جو
تا نهد هنگامه‌اي بر چارسو
بر لب شط مرد هنگامه نهاد
غلغله در شهر بغداد اوفتاد
مارگيري اژدها آورده است
بوالعجب نادر شكاري كرده است
جمع آمد صد هزاران خام‌ريش
صيد او گشته چو او از ابلهيش
منتظر ايشان و هم او منتظر
تا كه جمع آيند خلق منتشر
مردم هنگامه افزون‌تر شود
كديه و توزيع نيكوتر رود
جمع آمد صد هزاران ژاژخا
حلقه كرده پشت پا بر پشت پا
مرد را از زن خبر نه ز ازدحام
رفته درهم چون قيامت خاص و عام
چون همي حراقه جنبانيد او
مي‌كشيدند اهل هنگامه گلو
و اژدها كز زمهرير افسرده بود
زير صد گونه پلاس و پرده بود
بسته بودش با رسنهاي غليظ
احتياطي كرده بودش آن حفيظ
در درنگ انتظار و اتفاق
تافت بر آن مار خورشيد عراق
آفتاب گرم‌سيرش گرم كرد
رفت از اعضاي او اخلاط سرد
مرده بود و زنده گشت او از شگفت
اژدها بر خويش جنبيدن گرفت
خلق را از جنبش آن مرده مار
گشتشان آن يك تحير صد هزار
با تحير نعره‌ها انگيختند
جملگان از جنبشش بگريختند
مي‌سكست او بند و زان بانگ بلند
هر طرف مي‌رفت چاقاچاق بند
بندها بسكست و بيرون شد ز زير
اژدهايي زشت غران همچو شير
در هزيمت بس خلايق كشته شد
از فتاده و كشتگان صد پشته شد
مارگير از ترس بر جا خشك گشت
كه چه آوردم من از كهسار و دشت
گرگ را بيدار كرد آن كور ميش
رفت نادان سوي عزرائيل خويش
اژدها يك لقمه كرد آن گيج را
سهل باشد خون‌خوري حجاج را
خويش را بر استني پيچيد و بست
استخوان خورده را در هم شكست
نفست اژدرهاست او كي مرده است
از غم و بي آلتي افسرده است
گر بيابد آلت فرعون او
كه بامر او همي‌رفت آب جو
آنگه او بنياد فرعوني كند
راه صد موسي و صد هارون زند
كرمكست آن اژدها از دست فقر
پشه‌اي گردد ز جاه و مال صقر
اژدها را دار در برف فراق
هين مكش او را به خورشيد عراق
تا فسرده مي‌بود آن اژدهات
لقمهٔ اويي چو او يابد نجات
مات كن او را و آمن شو ز مات
رحم كم كن نيست او ز اهل صلات
كان تف خورشيد شهوت بر زند
آن خفاش مردريگت پر زند
مي‌كشانش در جهاد و در قتال
مردوار الله يجزيك الوصال
چونك آن مرد اژدها را آوريد
در هواي گرم خوش شد آن مريد
لاجرم آن فتنه‌ها كرد اي عزيز
بيست همچندان كه ما گفتيم نيز
تو طمع داري كه او را بي جفا
بسته داري در وقار و در وفا
هر خسي را اين تمني كي رسد
موسيي بايد كه اژدرها كشد
صدهزاران خلق ز اژدرهاي او
در هزيمت كشته شد از راي او


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد