بخش ۵۲ - حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵۲ - حكايت

۳۴ بازديد


در صحابه كم بدي حافظ كسي
گرچه شوقي بود جانشان را بسي
زانك چون مغزش در آگند و رسيد
پوستها شد بس رقيق و واكفيد
قشر جوز و فستق و بادام هم
مغز چون آگندشان شد پوست كم
مغز علم افزود كم شد پوستش
زانك عاشق را بسوزد دوستش
وصف مطلوبي چو ضد طالبيست
وحي و برق نور سوزندهٔ نبيست
چون تجلي كرد اوصاف قديم
پس بسوزد وصف حادث را گليم
ربع قرآن هر كه را محفوظ بود
جل فينا از صحابه مي‌شنود
جمع صورت با چنين معني ژرف
نيست ممكن جز ز سلطاني شگرف
در چنين مستي مراعات ادب
خود نباشد ور بود باشد عجب
اندر استغنا مراعات نياز
جمع ضدينست چون گرد و دراز
خود عصا معشوق عميان مي‌بود
كور خود صندوق قرآن مي‌بود
گفت كوران خود صناديقند پر
از حروف مصحف و ذكر و نذر
باز صندوقي پر از قرآن به است
زانك صندوقي بود خالي بدست
باز صندوقي كه خالي شد ز بار
به ز صندوقي كه پر موشست و مار
حاصل اندر وصل چون افتاد مرد
گشت دلاله به پيش مرد سرد
چون به مطلوبت رسيدي اي مليح
شد طلب كاري علم اكنون قبيح
چون شدي بر بامهاي آسمان
سرد باشد جست وجوي نردبان
جز براي ياري و تعليم غير
سرد باشد راه خير از بعد خير
آينهٔ روشن كه شد صاف و ملي
جهل باشد بر نهادن صيقلي
پيش سلطان خوش نشسته در قبول
زشت باشد جستن نامه و رسول


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد