بخش ۵۴ - حكايت آن شخص كي در عهد داود شب و روز دعا مي‌كرد

۳۴ بازديد


آن يكي در عهد داوود نبي
نزد هر دانا و پيش هر غبي
اين دعا مي‌كرد دايم كاي خدا
ثروتي بي رنج روزي كن مرا
چون مرا تو آفريدي كاهلي
زخم‌خواري سست‌جنبي منبلي
بر خران پشت‌ريش بي‌مراد
بار اسپان و استران نتوان نهاد
كاهلم چون آفريدي اي ملي
روزيم ده هم ز راه كاهلي
كاهلم من سايهٔ خسپم در وجود
خفتم اندر سايهٔ اين فضل و جود
كاهلان و سايه‌خسپان را مگر
روزيي بنوشته‌اي نوعي دگر
هر كه را پايست جويد روزيي
هر كه را پا نيست كن دلسوزيي
رزق را مي‌ران به سوي آن حزين
ابر را باران به سوي هر زمين
چون زمين را پا نباشد جود تو
ابر را راند به سوي او دوتو
طفل را چون پا نباشد مادرش
آيد و ريزد وظيفه بر سرش
روزيي خواهم بناگه بي تعب
كه ندارم من ز كوشش جز طلب
مدت بسيار مي‌كرد اين دعا
روز تا شب شب همه شب تا ضحي
خلق مي‌خنديد بر گفتار او
بر طمع‌خامي و بر بيگار او
كه چه مي‌گويد عجب اين سست‌ريش
يا كسي دادست بنگ بيهشيش
راه روزي كسب و رنجست و تعب
هر كسي را پيشه‌اي داد و طلب
اطلبوا الارزاق في اسبابها
ادخلو الاوطان من ابوابها
شاه و سلطان و رسول حق كنون
هست داود نبي ذو فنون
با چنان عزي و نازي كاندروست
كه گزيدستش عنايتهاي دوست
معجزاتش بي شمار و بي عدد
موج بخشايش مدد اندر مدد
هيچ كس را خود ز آدم تا كنون
كي بدست آواز صد چون ارغنون
كه بهر وعظي بميراند دويست
آدمي را صوت خوبش كرد نيست
شير و آهو جمع گردد آن زمان
سوي تذكيرش مغفل اين از آن
كوه و مرغان هم‌رسايل با دمش
هردو اندر وقت دعوت محرمش
اين و صد چندين مرورا معجزات
نور رويش بي جهان و در جهات
با همه تمكين خدا روزي او
كرده باشد بسته اندر جست و جو
بي زره‌بافي و رنجي روزيش
مي‌نيايد با همه پيروزيش
اين چنين مخذول واپس مانده‌اي
خانه كنده دون و گردون‌رانده‌اي
اين چنين مدبر همي خواهد كه زود
بي تجارت پر كند دامن ز سود
اين چنين گيجي بيامد در ميان
كه بر آيم بر فلك بي نردبان
اين همي‌گفتش بتسخر رو بگير
كه رسيدت روزي و آمد بشير
و آن همي خنديد ما را هم بده
زانچ يابي هديه‌اي سالار ده
او ازين تشنيع مردم وين فسوس
كم نمي‌كرد از دعا و چاپلوس
تا كه شد در شهر معروف و شهير
كو ز انبان تهي جويد پنير
شد مثل در خام‌طبعي آن گدا
او ازين خواهش نمي‌آمد جدا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد