بخش ۶۲ - رنجور شدن اوستاد به وهم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۶۲ - رنجور شدن اوستاد به وهم

۳۲ بازديد


گشت استا سست از وهم و ز بيم
بر جهيد و مي‌كشانيد او گليم
خشمگين با زن كه مهر اوست سست
من بدين حالم نپرسيد و نجست
خود مرا آگه نكرد از رنگ من
قصد دارد تا رهد از ننگ من
او به حسن و جلوهٔ خود مست گشت
بي‌خبر كز بام افتادم چو طشت
آمد و در را بتندي وا گشاد
كودكان اندر پي آن اوستاد
گفت زن خيرست چون زود آمدي
كه مبادا ذات نيكت را بدي
گفت كوري رنگ و حال من ببين
از غمم بيگانگان اندر حنين
تو درون خانه از بغض و نفاق
مي‌نبيني حال من در احتراق
گفت زن اي خواجه عيبي نيستت
وهم و ظن لاش بي معنيستت
گفتش اي غر تو هنوزي در لجاج
مي‌نبيني اين تغير و ارتجاج
گر تو كور و كر شدي ما را چه جرم
ما درين رنجيم و در اندوه و گرم
گفت اي خواجه بيارم آينه
تا بداني كه ندارم من گنه
گفت رو مه تو رهي مه آينت
دايما در بغض و كيني و عنت
جامهٔ خواب مرا زو گستران
تا بخسپم كه سر من شد گران
زن توقف كرد مردش بانگ زد
كاي عدو زوتر ترا اين مي‌سزد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد