دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۱ ۳۳ بازديد
آن يكي آمد به پيش زرگري
كه ترازو ده كه بر سنجم زري
گفت خواجه رو مرا غربال نيست
گفت ميزان ده برين تسخر مهايست
گفت جاروبي ندارم در دكان
گفت بس بس اين مضاحك رابمان
من ترازويي كه ميخواهم بده
خويشتن را كر مكن هر سو مجه
گفت بشنيدم سخن كر نيستم
تا نپنداري كه بي معنيستم
اين شنيدم ليك پيري مرتعش
دست لرزان جسم تو نا منتعش
وان زر تو هم قراضهٔ خرد مرد
دست لرزد پس بريزد زر خرد
پس بگويي خواجه جاروبي بيار
تا بجويم زر خود را در غبار
چون بروبي خاك را جمع آوري
گوييم غلبير خواهم اي جري
من ز اول ديدم آخر را تمام
جاي ديگر رو ازينجا والسلام
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد