بخش ۷۰ - بقيهٔ قصهٔ آن زاهد كوهي

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۷۰ - بقيهٔ قصهٔ آن زاهد كوهي

۳۴ بازديد


اندر آن كه بود اشجار و ثمار
بس مرودي كوهي آنجا بي‌شمار
گفت آن درويش يا رب با تو من
عهد كردم زين نچينم در زمن
جز از آن ميوه كه باد انداختش
من نچينم از درخت منتعش
مدتي بر نذر خود بودش وفا
تا در آمد امتحانات قضا
زين سبب فرمود استثنا كنيد
گر خدا خواهد به پيمان بر زنيد
هر زمان دل را دگر ميلي دهم
هرنفس بر دل دگر داغي نهم
كل اصباح لنا شان جديد
كل شيء عن مرادي لا يحيد
در حديث آمد كه دل همچون پريست
در بياباني اسير صرصريست
باد پر را هر طرف راند گزاف
گه چپ و گه راست با صد اختلاف
در حديث ديگر اين دل دان چنان
كب جوشان ز آتش اندر قازغان
هر زمان دل را دگر رايي بود
آن نه از وي ليك از جايي بود
پس چرا آمن شوي بر راي دل
عهد بندي تا شوي آخر خجل
اين هم از تاثير حكمست و قدر
چاه مي‌بييني و نتواني حذر
نيست خود ازمرغ پران اين عجب
كه نبيند دام و افتد در عطب
اين عجب كه دام بيند هم وتد
گر بخواهد ور نخواهد مي‌فتد
چشم باز و گوش باز و دام پيش
سوي دامي مي‌پرد با پر خويش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد