بخش ۷۳ - متهم كردن آن شيخ را با دزدان وبريدن دستش را

۳۶ بازديد


بيست از دزدان بدند آنجا و بيش
بخش مي‌كردند مسروقات خويش
شحنه را غماز آگه كرده بود
مردم شحنه بر افتادند زود
هم بدان‌جا پاي چپ و دست راست
جمله را ببريد و غوغايي بخاست
دست زاهد هم بريده شد غلط
پاش را مي‌خواست هم كردن سقط
در زمان آمد سواري بس گزين
بانگ بر زد بر عوان كاي سگ ببين
اين فلان شيخست از ابدال خدا
دست او را تو چرا كردي جدا
آن عوان بدريد جامه تيز رفت
پيش شحنه داد آگاهيش تفت
شحنه آمد پا برهنه عذرخواه
كه ندانستم خدا بر من گواه
هين بحل كن مر مرا زين كار زشت
اي كريم و سرور اهل بهشت
گفت مي‌دانم سبب اين نيش را
مي‌شناسم من گناه خويش را
من شكستم حرمت ايمان او
پس يمينم برد دادستان او
من شكستم عهد و دانستم بدست
تا رسيد آن شومي جرات بدست
دست ما و پاي ما و مغز و پوست
باد اي والي فداي حكم دوست
قسم من بود اين ترا كردم حلال
تو ندانستي ترا نبود وبال
و آنك او دانست او فرمان‌رواست
با خدا سامان پيچيدن كجاست
اي بسا مرغي پريده دانه‌جو
كه بريده حلق او هم حلق او
اي بسا مرغي ز معده وز مغص
بر كنار بام محبوس قفس
اي بسا ماهي در آب دوردست
گشته از حرص گلو ماخوذ شست
اي بسا مستور در پرده بده
شومي فرج و گلو رسوا شده
اي بسا قاضي حبر نيك‌خو
از گلو و رشوتي او زردرو
بلك در هاروت و ماروت آن شراب
از عروج چرخشان شد سد باب
با يزيد از بهر اين كرد احتراز
ديد در خود كاهلي اندر نماز
از سبب انديشه كرد آن ذو لباب
ديد علت خوردن بسيار از آب
گفت تا سالي نخواهم خورد آب
آنچنان كرد و خدايش داد تاب
اين كمينه جهد او بد بهر دين
گشت او سلطان و قطب العارفين
چون بريده شد براي حلق دست
مرد زاهد را در شكوي ببست
شيخ اقطع گشت نامش پيش خلق
كرد معروفش بدين آفات حلق


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد